نسخه چاپی دانلود صوت کتاب منبع [محل این فیش]

پخش کننده صوت


مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۱۶

روز یازدهم محرم یکی از سخت ترین روزهایی است که بر اهل بیت پیغمبر اکرم گذشته است. اگر صحنه کربلا را از دو طرف یعنی از صفحه نورانی و از صفحه ظلمانی آن بنگریم، می‌بینیم مثل اینکه صحنه‌ای است نشان دهنده سخنان آن روز ملائکه و پاسخ خداوند درباره آفرینش انسان که اتَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ انّی اعْلَمُ ما لا تَعْلَمونَ «۲». هرچه ملائکه در سرشت بشر از بدیها دیدند، در کربلا ظاهر شد. و نیز آنچه خدای متعال به آنها گفت که شما یک طرف قضیه را دیدید و طرف دیگر آن یعنی صفحه نورانی و فضیلتهای بشر را ندیدید، در حادثه کربلا ظاهر شد. یک چنین صحنه آزمایش عجیبی است. اینها انواعی قساوتها کردند که در نوع خود در دنیا یا بی‌نظیر است یا کم نظیر؛ در مجموع شاید بشود گفت بی‌نظیر است. یکی از آنها این است که جوانی یا طفلی را در مقابل چشم مادرش کشتند، سر بریدند. احصاء کرده‌اند؛ در این واقعه هشت

پاورقی : (۲) بقره/ ۳۰.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۱۷

نفر را به این شکل کشتند که سه نفر آنها افراد بالغ و مرد، و پنج نفر دیگر کودکانی بوده‌اند که جلوی چشم مادرانشان یا سر بریده و یا قطعه قطعه شده‌اند. یکی از این هشت نفر که مادرانشان در کربلا بوده‌اند جناب عبداللَّه بن الحسین بن علی بن ابی طالب است که در میان ما به علی اصغر معروف است، طفل شیرخواره اباعبداللَّه. بنا بر آنچه در مقاتل معتبر هست، شهادت این طفل در مقابل خیمه صورت گرفته است. آقا اباعبداللَّه طفل را برای بوسیدن و خداحافظی در بغل گرفتند: یا اخْتاه ایتینی بِوَلَدِیَ الرَّضیعِ حَتّی اوَدِّعَهُ. نوشته‌اند در همان حالی که اباعبداللَّه طفل را می‌بوسیدند و مادرش نیز همان جا ایستاده بود، با اشاره پسر سعد تیری می‌آید و گلوی این طفل را پاره می‌کند. یکی دیگر جناب قاسم بن الحسن فرزند امام حسن است که مادرش در کربلا شاهد شهادت فجیع او بود. ولی مادر حضرت علی اکبر در کربلا نبوده است. علیرغم شهرتی که می‌گویند لیلا در کربلا بوده، لیلا در کربلا نبوده است. یکی دیگر از جوانانی که در کربلا شهید شد و مادرش حضور داشت، عون بن عبداللَّه بن جعفر فرزند جناب زینب کبری (سلام اللَّه علیها) است، یعنی زینب علیها السلام شاهد شهادت پسر بزرگوارش بود. از عبداللَّه بن جعفر شوهر زینب دو پسر در کربلا بودند که یکی از زینب و دیگری از زن دیگر بود و هر دو شهید شدند. بنابراین پسر زینب نیز در کربلا شهید شده است. و یکی از آن عجایبی که تربیت بسیار بسیار عالی این بانوی مجلّله را می‌رساند، این است که در هیچ مقتلی ننوشته‌اند که زینب چه قبل و چه بعد از شهادت پسرش نامی از او برده باشد. گویی اگر می‌خواست این نام را ببرد، فکر می‌کرد نوعی بی‌ادبی است؛ یعنی یا اباعبداللَّه! فرزند من قابل این نیست که فدای تو شود. مثلًا در شهادت علی اکبر، زینب از خیمه بیرون دوید و فریاد زد: یا اخَیَّه وَابْنَ اخَیَّه! که فریادش فضا را پر کرد، ولی هیچ ننوشته‌اند که در شهادت فرزندش چنین کاری کرده باشد. جوان دیگری که در کربلا شهید شد یکی از فرزندان جناب مسلم بن عقیل و مادرش رقیّه دختر علی بن ابی طالب علیه السلام است. این جوان هم در مقابل چشم مادرش شهید شد. دو سه نفر هم از اصحاب هستند: یکی عبداللَّه بن عمیر کلبی و دیگر آن جوانی که شناخته نشده که پسر کدامیک از اصحاب بوده است. ایندو هم در مقابل چشم

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۱۸

مادرشان شهید شدند که در جلسه پیش درباره‌شان صحبت کردیم. دیگر، یکی از جوانان اهل بیت است که بعد از اباعبداللَّه به شهادت رسید. این طفل که ده سال داشت در خیمه بود. وقتی دید اوضاع دگرگون شد، از خیمه بیرون دوید. اینجا درباره او نوشته‌اند: «خَرَجَ مَذْعوراً» حالت بهتزده‌ای داشت، مثل بهتزده‌ها نگاه می‌کرد و متحیر بود که چه شده است. ناقل نقل می‌کند که فراموش نمی‌کنم در دو گوش این طفل گوشواره بود و مادرش نیز ایستاده بود که یک نفر آمد و سر او را برید. یکی دیگر که خیلی برای اباعبداللَّه جانسوز و عجیب است اینکه اباعبداللَّه دستور داده بودند که اهل بیت از خیمه‌ها بیرون نیایند و این دستور اطاعت می‌شد. فرزندی دارد امام حسن مجتبی به نام عبداللَّه بن الحسن که مادر او هم در کربلا حاضر بود. ده ساله بود و در دامن اباعبداللَّه بزرگ شده بود «۱» به طوری که ایشان برای او، هم عمو بودند و هم پدر و به او خیلی علاقه‌مند بودند. این طفل در آخرین لحظات عمر اباعبداللَّه- که در گودال قتلگاه افتاده و توانایی حرکت نداشتند- یکمرتبه از خیمه بیرون آمد. زینب دوید و او را گرفت ولی او قوی بود، خود را از دست زینب بیرون آورد و گفت: وَ اللَّهِ لا افارِقُ عَمّی به خدا از عمویم جدا نمی‌شوم. دوید و خود را در آغوش اباعبداللَّه انداخت. سبحان اللَّه! حسین چه صبر و چه قلبی دارد! اباعبداللَّه این طفل را در آغوش گرفت. در همان حال مردی آمد برای اینکه به اباعبداللَّه شمشیری بزند. این طفل گفت: یَابْنَ اللَّخْناء تو می‌خواهی عموی مرا بزنی؟! تا شمشیر را حواله کرد، این طفل دست خود را جلو آورد و دستش بریده شد. فریاد یا عمّاه او بلند شد. حسین او را در آغوش گرفت و فرمود: فرزند برادر! صبر کن، عن قریب به جد پدرت ملحق خواهی شد.


شماره صفحه در کتاب منبع : ۱۹۱-۱۹۳
تاریخ ایراد سخنرانی : حدود سال ۱۳۵۰ شمسی - مسجد نارمک (تهران)

لطفاً نظر خود را بنویسید: