نسخه چاپی دانلود صوت کتاب منبع

پخش کننده صوت


جموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۰۵

۳ هجرت و جهاد

در دو جلسه گذشته درباره دو اصل هجرت و جهاد- که در اسلام وجود دارد و در قرآن کریم مکرر ایندو توأم با یکدیگر ذکر شده‌اند- بحثهایی ایراد شد. بحث امروز ما متمّم بحثهای قبلی است و درباره ارزش ایندو در تربیت و تکمیل روح انسان از جنبه اخلاقی و احیاناً از جنبه اجتماعی صحبت می‌کنیم. قبلًا تعبیر خاصی را که در شکل افراطی، از هجرت و جهاد شده است بیان کردیم و حقیقت را توضیح دادیم. ما اگر بخواهیم روح هجرت و جهاد را در همه جبهه‌ها، اعمّ از مادی و معنوی به دست آوریم می‌بینیم هجرت یعنی جدا شدن، خود را جدا کردن از آنچه به انسان چسبیده یا انسان خود را به آن چسبانده است، و جهاد یعنی درگیری، چه جهاد با دشمن و چه جهاد با نفس. هجرت و جهاد دو چیزی هستند که اگر نباشند، برای انسان جز زبونی و اسارت چیزی باقی نمی‌ماند. یعنی انسان آن وقت به معنی حقیقی انسان است که زبونِ آنچه به او احاطه پیدا کرده و به او چسبیده است یا خودش خود را به آن چسبانده، نباشد. و الّا اگر انسان، زبونِ محیط مادی و یا زبون محیط معنوی‌ای باشد که در آن زیست می‌کند، انسان آزاد به معنی واقعی نیست، انسانی اسیر و زبون و بیچاره است.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۰۶

ستایش سفر در اسلام

اگر ما هجرتهای ظاهری را درنظر بگیریم، این خود مسئله‌ای است که آیا برای انسان سفر بهتر است یا حضر؟ (البته مقصود این نیست که انسان دائم السفر باشد و هیچ وقت حضر نداشته باشد، وطن نداشته باشد.) آیا برای انسان بهتر است که همیشه در یک وطن زندگی کند و سفری در دنیا برایش رخ ندهد یا سفر برای انسان مفید است و سفر، خود هجرتی است؟. در اسلام به طورکلی سفر ستوده شده است. اگرچه سیاحت به آن معنا که در دوران گذشته بوده به طوری که افرادی اساساً مقرّ و جایگاهی نداشته و همیشه از اینجا به آنجا مسافرت می‌کردند (اگر تشبیه درستی باشد به اصطلاح ما نظیر کولی‌ها) امر مطلوبی نیست، ولی اینکه انسان در همه عمر در یک ده زندگی کند و از ده خود بیرون نیاید و یا در یک شهر زندگی کند و از آن شهر خارج نشود، در کشوری زندگی کند و به کشورهای دیگر سفر نکند نیز روح انسان را ضعیف و زبون بار می‌آورد. اگر انسان توفیق پیدا کند که به مسافرت برود، خصوصاً با سرمایه‌ای علمی که در حضر کسب کرده است (زیرا اگر انسان، خام به سفر برود استفاده‌ای نخواهد کرد) و نادیده‌ها را ببیند و برگردد، بسیار مؤثر خواهد بود. آن اثری که سفر روی روح انسان می‌گذارد، آن پختگی‌ای که مسافرت و هجرت از وطن در روح انسان ایجاد می‌کند، هیچ عامل دیگری ایجاد نمی‌کند حتی کتاب خواندن. اگر انسان مثلًا در کشورهای اسلامی نرود و بگوید به جای اینکه به اینهمه کشور بروم و مطالعه کنم، کتاب می‌خوانم، به نتیجه مطلوب نخواهد رسید. شک نیست که کتاب خواندن خیلی مفید است ولی کتاب خواندن هرگز جای مسافرت را- که تغییر جوّ و محیط دادن و از نزدیک مشاهده کردن است- نمی‌گیرد. در قرآن آیاتی داریم که امر به سیر در ارض کرده است: قُلْ سیروا فِی الْارْضِ «۱» یا اوَلَمْ یَسیروا فِی الْارْضِ «۲». مفسرین تقریباً اتفاق نظر دارند که مقصود، مطالعه تاریخ است ولی قرآن برای مطالعه تاریخ، به خواندن کتابهای تاریخی توصیه نمی‌کند بلکه دعوت به مطالعه آثار تاریخی می‌کند

پاورقی : (۱) نمل/ ۶۹. (۲) روم/ ۹.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۰۷

که این صادقتر از مطالعه کتب تاریخ است، چون سفر است و فایده سفر را همراه خود دارد. سفر چیزی است که غیر سفر جای آن را نمی‌گیرد. شعری در دیوان منسوب به امیرالمؤمنین علی علیه السلام هست که می‌گوید:
تَغَرَّبْ عَنِ الْاوْطانِ فی طَلَبِ الْعُلی
وَ سافِرْ فَفِی الْاسْفارِ خَمْسُ فَوائِد
تَفَرُّجُ هَمٍّ وَ اکْتِسابُ مَعیشَةٍ
وَ عِلْمٍ وَ آدابٍ وَ صُحْبَةِ ماجِد «۱»
. سفر کن، مثل مرغ پابسته نباش که وقتی به پایش یک لنگه کفش می‌بندند دیگر نمی‌تواند تکان بخورد. سفر کن ولی هدف تو از سفر، طلب علوّها و برتریها یعنی طلب فضیلتها و کسب کمالها باشد. و در سفر پنج فایده نهفته است:. ۱. تَفَرُّجُ هَمٍّ. همّ و غم، اندوهها از دلت برطرف می‌شود، تفرّج پیدا می‌کنی. انسان تا وقتی که در محیط است، با سوابقی که در زندگی دارد، خاطراتْ همیشه برای او یادآور غم و اندوه و غصه و گرفتاریهاست. مسافرت کردن و از دروازه شهر بیرون رفتن، به‌طور طبیعی همان است و غم و غصه‌ها در شهر ماندن همان. پس اولین فایده‌اش این است که از همّ و غم‌ها نجات پیدا می‌کنید؛ لااقل روح انسان که زیر سنگینی غم و غصه‌ها لگدمال می‌شود، برای مدتی آزاد می‌گردد. ۲. وَاکْتِسابُ مَعیشَةٍ. اگر باهوش باشید می‌توانید با مسافرت، کسب معیشت کنید. انسان نباید در معیشتها، در کسب درآمدها، فکرش محدود باشد به آنچه که در محیطش وجود دارد. چه بسا که انسان با لیاقتی که دارد، اگر پایش را از محیط خود بیرون گذاشته و به محیط دیگر برود برایش بهتر باشد، زندگی‌اش خیلی بهتر شود و رونق بیشتری پیدا کند. ۳. وَعِلْمٍ. غیر از کسب معیشت، کسب علم کنید. هر عالِمی یک دنیایی است. ممکن است در شهر شما عالمهای بزرگ و درجه اولی باشند ولی هر گلی بویی دارد. عالمی که در شهر دیگر است، ممکن است از یک نظر در حد عالم شهر شما نباشد ولی او هم برای خود دنیایی دارد. وقتی با دنیای او روبرو شدید، غیر از دنیایی که داشتید با دنیای علم دیگری نیز آشنا خواهید شد و علوم دیگری به دست خواهید آورد. ۴. وَ آدابٍ. همه آداب و اخلاقها آداب و اخلاقی نیست که مردم شهر یا کشور تو

پاورقی : (۱) مستدرک ج ۳/ ص ۲۲.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۰۸

می‌دانند. وقتی به جای دیگری سفر می‌کنید، با یک سلسله آداب دیگر برخورد می‌کنید و احیاناً متوجه می‌شوید که برخورد و عادتهای آنها بهتر از عادات مردم شماست، آدابی که مردم آنجا رعایت می‌کنند بهتر از آداب مردم شماست. ممکن است یک سلسله آداب و اخلاق در مسافرت بیاموزید. لااقل می‌توانید آداب آنها را با آداب خود، مقابل یکدیگر بگذارید و مقایسه کنید، قضاوت کنید و آداب خوبتر را انتخاب کنید. ۵. وَ صُحْبَةِ ماجِدٍ. غیر از مسئله کسب علم، صحبت است. صحبت یعنی همنشینی. در سفر، به همنشینی با مردمان بزرگ توفیق پیدا می‌کنید. گاهی صحبت با افراد بزرگ، به روح شما کمال می‌دهد (نه صحبتِ تعلیم و تعلّم است، بلکه منظور همنشینی با آنهاست). فی طَلَبِ الْعُلی معنایش این است که مسافرت کنید و هدفتان از مسافرت این نباشد که برویم ببینیم گرانترین هتلها را کجا می‌توان پیدا کرد، بهترین غذاها را کجا می‌توان خورد، فلان عیّاشی را در کجا می‌توان انجام داد و از این قبیل. تَغَرَّبْ عَنِ الْاوْطانِ فی طَلَبِ الْعُلی در طلب فضیلتها و علوّها و رُقاءها و کمالها از وطن دوری کن، و اینهاست که در اثر هجرت از وطن نصیب شما می‌شود.

برتری علمای سفر کرده

تاریخ نشان می‌دهد افراد عالمی که مخصوصاً بعد از دوران پختگی به مسافرت پرداخته و برگشته‌اند، کمال و پختگی دیگری داشته‌اند. شیخ بهایی در میان علما امتیاز خاصی دارد؛ مردی جامع الاطراف و ذی فنون است. در میان شعرا نیز سعدی شاعری است همه جانبه که در قسمتهای مختلف شعر گفته است، یعنی دایره فهم سعدی دایره وسیعی است. شعر او به حماسه و غزل عرفانی و اندرز و نوع دیگر اختصاص ندارد؛ در همه قسمتها هم در سطح عالی است. سعدی مردی است که مدت سی سال در عمرش مسافرت کرده است. این مرد یک عمر نود ساله کرده که سی سال آن به تحصیل گذشته، بعد از آن در حدود سی سال در دنیا مسافرت کرده است و سی سال دیگر دوره کمال و پختگی او بوده که به تألیف کتابهایش پرداخته است. گلستان و بوستان همه بعد از دوران پختگی اوست. به همین دلیل سعدی یک مرد نسبتاً کامل و پخته‌ای است. در بوستان می‌گوید:

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۰۹

در اقصای عالم بگشتم بسی
بسر بردم ایّام با هر کسی
ز هر گوشه‌ای توشه‌ای یافتم
ز هر خرمنی خوشه‌ای یافتم
در داستانهای گلستان و بوستان جملاتی از این قبیل می‌گوید که در جامع بعلبک بودم چنین شد، در کاشغر بودم چنان شد (بعلبک کجا و کاشغر کجا!)، در کاشغر با کودکی مصادف شدم که نحو می‌خواند، به او گفتم:
طبع تو را تا هوس نحو شد
طاقت و صبر از دل ما محو شد
یا گاهی می‌گوید در هندوستان در سومنات بودم، چنین شد، چه دیدم و چنان شد؛ در سفر حجاز که می‌رفتم کسی همراه ما بود که چنان کرد. همه اینها را منعکس کرده است. شک نیست که روح شاعر با اینها کمال می‌یابد. این است که شما در شعر سعدی یک نوع همه جانبگی می‌بینید، ولی در شعر حافظ چنین چیزی نیست. در اشعار مولوی نیز نوعی همه جانبگی می‌توان دید چون مولوی هم بسیار سفر کرده است، با ملتهای مختلف بسر برده و لذا با زبانهای مختلف آشناست و لغات مختلف به کار برده است، با فرهنگهای مختلف آشنا بوده. ولی حافظ (با همه ارادتی که ما به او داریم و واقعاً مرد عارف فوق العاده‌ای بوده است و در غزلهای عرفانی، سعدی به گرد او هم نمی‌رسد و در این زمینه بسیار عمیق است) یک بُعدی است، یک بعد بیشتر ندارد. او از شیراز نمی‌توانسته دل بکند. می‌گوید:
اگرچه اصفهان آب حیات است
ولی شیراز ما از اصفهان به
یا می‌گوید:
خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش
خداوندا نگه‌دار از زوالش
او آب مصلّی و گلگشت مصلّی و همان جایی را که بود چسبید و ماند. می‌گویند یک بار سفر کرد و تا یزد آمد ولی آنچنان ناراحت شد که مرتب آرزو می‌کرد که به شیراز برگردد:
ای خوش آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و زپی جانان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم
این شعر در عین حال که عرفانی است، بیان حال او نیز هست. توضیح بیت

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۱۰

دوم اینکه در تاریخ و افسانه‌های قدیم آمده است که اسکندر که به ایران آمد، یزد را محبس خود کرد یعنی هر کسی را که می‌خواست زندانی کند، به زندان یزد می‌برد و از طرفی در قدیم شیراز و تخت جمشید را ملک سلیمان می‌نامیدند:
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بر بندم و تا ملک سلیمان بروم
اگر معنی عرفانی آن را درنظر بگیریم، مقصود از زندان سکندر، تن و عالم طبیعت و ماده، و مقصود از ملک سلیمان، عالم معناست. ولی در عین حال ایهام به این معنا (آرزوی بازگشت به شیراز) هم هست. بعد برای اینکه به یزدیها برنخورد و آنها را مردم حق ناشناس جلوه نداده و خود هم مرد حق ناشناسی نباشد و همچنین اعتراف کرده باشد که مردم یزد با او خوشرفتاری کرده‌اند، در شعر دیگری از آنها ستایش می‌کند:
ای صبا از ما بگو با ساکنان شهر یزد
ای سر ما حق شناسان گوی چوگان شما
و قرار بود سفری هم به هندوستان بکند. تا کنار دریا رفت ولی آنجا گفت نه، ما اهل دریا نیستیم. از همان جا دومرتبه به شیراز برگشت. در همان گلگشت مصلّی ماند و دیگر حاضر نشد آنجا را رها کند. مسلّماً شیخ بهایی که دنیا را گشته، با ملّایی که پنجاه سال از دروازه نجف بیرون نیامده است خیلی فرق می‌کند. او مردی است که با همه گروهها و طوایف در دنیا سر و کار داشته است. بسیاری علمای دیگر که ما داریم همین‌طور بوده‌اند. وقتی ما تاریخ را نگاه می‌کنیم می‌بینیم علمایی که زیاد مسافرت کرده و با طبقات گوناگون سر و کار داشته‌اند و استادهای متنوعی در رشته‌های مختلف دیده‌اند (نظیر شهید ثانی) و در هر شهری با مردم بوده‌اند و فکر بازتر و وسیعتری دارند نسبت به افرادی که به اندازه آنها نابغه بوده‌اند و نبوغشان کمتر از آنها نبوده، اخلاصشان کمتر از آنها نبوده ولی همیشه در یک محیط زیسته و از محیط خود خارج نشده‌اند. قهراً پختگی روح اینها برابر آنها نخواهد بود. عرض کردم از هجرت، تعبیر معنوی هم در احادیث شده است: الْمُهاجِرُ مَنْ هَجَرَ السَّیِّئات. ولی گفتیم برخلاف توهّم بعضیها، این تعبیر معنایش نفی هجرت ظاهری و جسمانی نیست، بلکه اثبات یک هجرت در سطح روحی و معنوی است. یعنی هجرت اسلامی منحصر به این نیست که انسان از شهر و دیار و ده و منطقه خود

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۱۱

هجرت کند، زبون منطقه‌اش نباشد، اسیر شهر و ده خود نباشد، اسیر آب و هوایی که در آن زیست کرده نباشد، اسیر عوامل جغرافیایی محیط خود نباشد که خود یک نوع آزادی و نفی اسارت است، بلکه همچنین انسان نباید اسیر خصلتها و عادتهای روحی که به او چسبیده است و اسیر منطقه روحی که در آن زندگی می‌کند و اسیر جوّ روحی خود باشد.

مهاجرت از عادات

انسان به یک چیزهایی عادت پیدا می‌کند؛ عرف جامعه برای او یک اصل می‌شود و یک عادت جسمی یا روحی برای او پیدا می‌شود. عادت جسمی مثل عادت به سیگار کشیدن. خیلی از افرادی که سیگار می‌کشند، وقتی پزشک به آنها می‌گوید: سیگار نکش، جواب می‌دهند: عادت کرده‌ام، نمی‌توانم عادتم را ترک کنم، ترک عادت موجب مرض است! که حرف مفتی است. الْمُهاجِرُ مَنْ هَجَرَ السَّیِّئاتِ. مرد آن است که بتواند از آنچه که به او چسبیده است جدا شود و هجرت کند. تو اگر از یک سیگار کشیدن نتوانی هجرت کنی، انسان نیستی. مرحوم آیة اللَّه حجّت (اعلی اللَّه مقامه) یک سیگاری‌ای بود که من واقعاً هنوز نظیر او را ندیده‌ام؛ گاهی سیگار از سیگار قطع نمی‌شد، گاهی هم که قطع می‌شد طولی نمی‌کشید. ایشان اکثر اوقات سیگار می‌کشید. وقتی مریض شدند، برای معالجه به تهران آمدند و در تهران اطباء گفتند چون بیماری ریوی هم دارید باید سیگار را ترک کنید. ایشان ابتدا به شوخی گفته بود: من این سینه را برای سیگار می‌خواهم؛ اگر سیگار نباشد، سینه را می‌خواهم چه کنم؟ گفتند: به هر حال برایتان خطر دارد و واقعاً مضر است. فرمود: مضر است؟ گفتند: بله. گفت: نمی‌کشم. یک «نمی‏کشم» کار را تمام کرد. یک عزم و یک تصمیم، این مرد را به صورت یک مهاجر از یک عادت قرار داد. می‌گویند مأمون عادت به خاک خوردن داشت. اطباء و دیگران را جمع کرد تا کاری کنند که خاک خوردن را ترک کند. معجون دادند، گفتند: چنین کن، چنان کن و هرکس چیزی گفت، فایده نبخشید. روزی در این زمینه صحبت می‌کردند. ژنده پوشی که دم در نشسته بود گفت: دوای این درد نزد من است. پرسیدند: چیست؟ گفت: «عَزْمَةٌ مِنْ عَزَماتِ الْمُلوک» یک تصمیم شاهانه. به رگ غیرت

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۱۲

مأمون برخورد، گفت: راست می‌گوید، و همان شد. انسان نباید اینقدر اسیر عادات باشد. متأسفانه باید عرض کنم که عادات اجتماعی، بیشتر در میان خانمها رایج است تا آقایان. مثلًا رسم چنین است که در روز سوم و هفتم و چهلم میّت، چنین و چنان کنند یا در عروسی رسم این است که روی سر عروس قند بسایند و امثال اینها. می‌گویند: رسم است، چه می‌شود کرد؟ مگر می‌شود آن را زیر پا گذاشت؟! حال چه فلسفه‌ای دارد و چرا؟ جواب می‌دهند: رسم است دیگر، رسم را که نمی‌شود انجام نداد. این یعنی زبونی، حقارت و بیچارگی. انسان نباید اینقدر اسیر عرفها باشد. آدم باید تابع منطق باشد. البته مثل امروزیها هم نباید بی‌جهت سنت شکن بود و گفت: من با هرچه سنت است مخالفم! خیر، من با هرچه که سنت است مخالف نیستم؛ با هر چیزی که منطق دارد موافق و با هرچه که منطق ندارد مخالفم. آن هم از آن طرف افتادن است. بنابراین اسلام هجرت را در زندگی انسانها یک اصل می‌داند. معنایش چیست؟ احیا و پرورش شخصیت انسان، مبارزه با یکی از اساسی ترین عوامل زبونی و اسارت انسان: ای انسان! اسیر محیطی که در آن متولد شده‌ای نباش، اسیر خشت و گل نباش «۱». انسان باید برای خود این مقدار آزادی و حریت و استقلال قائل باشد که نه خود را اسیر و زبون منطقه و آب و گل کند و نه اسیر و زبون عادات و عرفیات و اخلاق زشتی که محیط به او تحمیل کرده است باشد. الْمُهاجِرُ مَنْ هَجَرَ السَّیِّئاتِ مهاجر کسی است که بتواند از سیئات، بدیها، پلیدیها، زشتیها و صفات بد

پاورقی : (۱) امام صادق علیه السلام روزی وارد منزل یکی از اصحاب خود شد. آن شخص در خانه حقیر و کوچکی که موجب رنج زن و بچه‌اش بود زندگی می‌کرد. امام می‌دانست که او مرد متمکّنی است. در دستور اسلام است که «مِنْ سَعادَةِ الْانْسانِ سَعَةُ دارِهِ» جزء سعادتهای انسان این است که خانه‌اش وسیع باشد. اگر کسی چنین امکانی برایش هست که خانه‌اش وسیع باشد و این کار را نکند، بر زن و فرزند خود ظلم کرده است. امام صادق علیه السلام می‌دانست که او امکان دارد و با این حال در خانه تنگ و کوچک و محقری زندگی می‌کند. فرمود: تو چرا اینجا زندگی می‌کنی؟ تو که می‌توانی خانه‌ات را به خاطر اهل خود، زن و فرزند خود توسعه بدهی. گفت: یابن رسول اللَّه! این خانه پدری من است، من در اینجا متولد شده‌ام، پدر و پدر بزرگم هم در اینجا متولد شده و زندگی کرده‌اند، نمی‌خواهم از خانه پدری‌ام بیرون بروم! امام صادق با کمال صراحت فرمود: گیرم پدر و پدر بزرگ تو هیچ کدام شعور نداشتند، تو می‌خواهی جریمه بی‌شعوری پدر و مادرت را متحمّل شوی؟ زن و بچه چه تقصیری دارند؟! از اینجا برو. اینکه من اینجا متولد شده‌ام، به اینجا خو گرفته‌ام، پدر و پدر بزرگم اینجا به دنیا آمده‌اند، همه حرف مفت است.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۱۳

جدا شود. هجرت یعنی جدا شدن از زشتیهایی که بر انسان احاطه پیدا کرده، آزاد کردن خود از پلیدیهای مادی و معنوی که بر انسان احاطه پیدا کرده است. پس نتیجه می‌گیریم که هجرت، خود یک عامل تربیتی است. برویم سراغ جهاد.

درگیری با موانع

جهاد یعنی درگیری، حتی در تعبیر معنوی آن که جهاد با نفس است. انسان با موانع و مشکلات روبرو می‌شود. آیا انسان باید همیشه اسیر و زبون موانع باشد؟ نه، همین‌طور که انسان نباید اسیر و زبون محیط خود باشد، اسیر و زبون موانع نیز نباید باشد: ای انسان! تو برای این آفریده شده‌ای که به دست خود موانع را از سر راه خویش برداری. قبل از عبارت وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً الَی اللَّهِ وَ رَسولِهِ می‌فرماید: وَ مَنْ یُهاجِرْ فی سَبیلِ اللَّهِ یَجِدْ فِی الْارْضِ مُراغَماً کَثیراً وَ سَعَةً هجرت کنید؛ هرکس هجرت کند، در روی زمین مُراغمها و سعه‌ها خواهد دید «۱». قرآن در اینجا تعبیر عجیبی دارد. دو آیه قبل از وَ مَنْ یُهاجِرْ فی سَبیلِ اللَّهِ آیه مستضعفین است: انَّ الَّذینَ تَوَفّیهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی انْفُسِهِمْ قالوا فیمَ کَنْتُمْ قالوا کُنّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْارْضِ قالوا الَمْ تَکُنْ ارْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِروا فیها «۲». وقتی ملائکه عده‌ای را قبض روح می‌کنند، می‌بینند پرونده آنها بسیار تاریک و سیاه و پلید است. می‌پرسند: چرا این‌طور است؟! جواب می‌دهند: ما عده‌ای مردم بیچاره بودیم، در محیطی زندگی می‌کردیم که دستمان به جایی نمی‌رسید، جبر محیط اجازه نمی‌داد، و از این مهملات می‌بافند. ملائکه می‌گویند: اینها برای انسان عذر نیست. اینها عذر یک درخت است. درخت است که نمی‌تواند از جای خود حرکت کند. اگر به درختی بگوییم: چرا در کنار خیابانهای تهران پژمرده شده‌ای و صورت برگهایت مثل آدمهای تریاکی اینقدر سیاه است؟ می‌گوید: مگر اتوبوسهای

پاورقی : (۱) نساء/ ۱۰۰. «سعه» یعنی فراخنایی؛ یعنی می‌بیند زمین خدا خیلی فراخ است و محدود نیست به آنجا که او بوده. «مُراغَم» از ماده «رغام» است. رغام یعنی خاک نرم. «ارغام انف» یعنی بینی را به خاک مالاندن. اینکه می‌گویند ارغام انف در نماز مستحب است، معنایش این است که انسان در سجده سرش را که روی خاک می‌گذارد، یک مقدار خاک یا چیزی از جنس خاک مثل مهر یا سنگ باشد که سر بینی هم در حال سجده روی خاک قرار گیرد. (۲). نساء/ ۹۷.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۱۴

شرکت واحد را نمی‌بینید که چقدر دود می‌کنند؟! تقصیر من چیست؟ واقعاً تقصیر درخت چیست؟ درخت که نمی‌تواند جایش را عوض کند و مثلًا به بیابان برود تا برگهایش سبز و خرم شوند! این درخت، این موجود، ریشه هایش به زمین وصل است، نمی‌تواند خود را جدا کند. حتی حیوانات چنین اسارتی را ندارند. ما در میان حیوانات، مهاجر زیاد داریم: کبوترهای مهاجر، غیرکبوترهای مهاجر، پرستوها و خیلی از حیوانات دیگر. ماهیهای دریا مهاجرت می‌کنند، مهاجرت تابستانی و زمستانی دارند. پرستوها در تابستان که هوا گرم می‌شود، به مناطق سرد می‌روند و یک مهاجرت چندصد فرسخی می‌کنند و بالعکس. بسیاری از ماهیها در فصلهای مختلف از یک قسمت دریا به قسمت دیگر دریا مهاجرت می‌کنند و باز می‌گردند. یا در میان حشرات، ملخها یکدفعه مهاجرت می‌کنند به طوری که منطقه‌ای را سیاه می‌کنند. حیوان خود را به خاک و گل و سنگ نمی‌بندد. در چنین صورتی، انسان چنین عذری برای خود می‌آورد که وقتی از او می‌پرسند: فیمَ کُنْتُمْ چرا اینقدر کثیفی، چرا اینقدر پلید و آلوده هستی؟ جواب می‌دهد: محیط ما فاسد بود! اینهمه سینما، زن مینی ژوپ پوش، دکان مشروب فروشی و ... جبر محیط است! می‌گویند: این مهملات چیست؟! آیا نمی‌شد از این محیط بروید دو قدم آنطرفتر، محیط بهتر؟ (قالوا الَمْ تَکُنْ ارْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِروا فیها). اینها می‌گویند: ما در اینجا مُرغَم بودیم. می‌خواهند بگویند ما مسلمان بودیم، شهادتین را قبول داشتیم ولی زیردست و اسیر و زبون بودیم، محیط ما بد بود، همیشه دشمن بینی ما را به خاک می‌مالید. می‌گویند: اینجا این‌طور بودید، وَ مَنْ یُهاجِرْ فی سَبیلِ اللَّهِ یَجِدْ فِی الْارْضِ مُراغَماً کَثیراً وَ سَعَةً هر کسی که در راه خدا مهاجرت کند، به سرزمینی می‌رسد که آنجا سرزمین مراغمه است یعنی در آنجا با دشمن درگیر می‌شود؛ اگر یک دفعه دشمن بینی‌ات را به خاک مالید، یک دفعه هم تو بینی دشمن را به خاک بمال؛ یعنی درگیری، جهاد. وَ مَنْ یُهاجِرْ فی سَبیلِ اللَّهِ یَجِدْ فِی الْارْضِ مُراغَماً کَثیراً وَ سَعَةً وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً الَی اللَّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ اجْرُهُ عَلَی اللَّه.. در تعبیر معنوی مطلب هم همین‌طور است. بعضی عادت کرده‌اند که وقتی راجع به مسائل اخلاقی به آنها تذکر داده می‌شود، می‌گویند: نمی‌شود. دروغ نگو! نمی‌شود. مگر می‌شود آدم دروغ نگوید؟! بالأخره انسان مجبور می‌شود دروغ

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۱۵

بگوید! به زن نامحرم نگاه نکن! مگر می‌شود آدم نگاه نکند؟ در جلسه‌ای گفتم: این شعر خیام نفی انسان است؛ افتخار نیست، ننگ ادبیات ماست:
یا رب تو جمال آن مه مهرانگیز
آراسته‌ای به سنبل عنبربیز
پس حکم همی کنی که در وی منگر
این حکم چنین بود که کج‌دار و مریز
جبر است، نمی‌توانم! جبر نیست، تو انسانیت انسان را نفی کردی. می‌گوییم: آقا در نماز حضور ذهن داشته باش. می‌گوید: نمی‌شود! اگر نمی‌شد، نمی‌گفتند داشته باش. مراقبه نداری؛ اگر مراقبه کنی می‌توانی در نماز حضور قلب داشته باشی. مراقبه کن، خیال تو نیز در اختیارت قرار می‌گیرد، یعنی خاطره ذهنی بدون اجازه تو به ذهنت نمی‌آید تا چه رسد به قسمتهای دیگر.
حاکم اندیشه‌ام محکوم نی
چون که بنّا حاکم آمد بر بِنی
جمله خلقان سُخره اندیشه‌اند
زین سبب خسته دل و غم پیشه‌اند
چرا انسان باید مسخّر باشد؟ خدا انسان را مسخّر هیچ موجودی قرار نداده است؛ آنچنان آزادی و حریتی به انسان داده که اگر بخواهد، می‌تواند خود را از همه چیز آزاد کند و بر همه چیز مسلط باشد ولی درگیری می‌خواهد. انسان با خود نیز باید درگیری داشته باشد؛ با هوای نفس خود، با لذت پرستی و راحت طلبی خود درگیری داشته باشد. مسلماً اگر درگیری نداشته باشد، محکوم است. امر دایر است میان یکی از ایندو: یا درگیری با نفس امّاره و برده کردن و در اطاعت خود در آوردن آن، یا درگیرنشدن و اسیر و زبون آن گردیدن. النَّفْسُ انْ لَمْ تَشْغَلْهُ شَغَلَتْکَ خاصیت نفس امّاره این است که اگر تو او را وادار و مطیع خود نکنی، او تو را مشغول و مطیع خود خواهد ساخت. فلسفه زهد حضرت علی و منطق او در فلسفه ترک دنیای خود چه بود؟ آزادی: من مغلوب باشم؟! علی علیه السلام همان‌طور که نمی‌پسندید در میدان جنگ مغلوب عمرو بن عبدودها و مرحبها باشد، به طریق اولی و صدچندان بیشتر هرگز بر خود نمی‌پسندید که مغلوب یک میل و هوای نفس باشد. روزی حضرت از کنار دکان قصابی می‌گذشت. قصاب گفت: یا امیرالمؤمنین! (ظاهراً در دوران خلافت ایشان بوده است) گوشتهای بسیار خوبی آورده‌ام، اگر می‌خواهید ببرید. فرمود: الآن پول ندارم. گفت: من صبر می‌کنم. حضرت فرمود: من به شکم خود می‌گویم صبر کند. اگر من نمی‌توانستم به شکم خود بگویم که صبر کند، از تو می‌خواستم که

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۱۶

صبر کنی! ولی من به شکم خود می‌گویم که صبر کند. همین داستان را سعدی به شعر درآورده، منتها از زبان یک عارف می‌گوید. وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَیْتُ الطَّریقَ الی مُصَفّی هذَا الْعَسَلِ وَ لُبابِ هذَا الْقَمْحِ وَ نَسائِجِ هذَا الْقَزِّ من اگر بخواهم بلدم نه اینکه عقل و شعورم نمی‌رسد؛ می‌دانم که چگونه می‌توان عالیترین لباسها، عالیترین خوراکها، آنچه را که سلاطین دنیا برای خودشان تهیه می‌کنند تهیه کرد وَلکِنْ هَیْهاتَ انْ یَغْلِبَنی هَوایَ معنی این کار این است که من خود را در اسارت هوای نفس خود قرار دهم؛ نمی‌کنم. خطاب به دنیا می‌کند در تعبیرهای بسیار زیبایی: الَیْکِ عَنّی یا دُنْیا فَحَبْلُکِ عَلی غارِبِکِ یعنی برو گم شو، قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخالِبِکِ وَ افْلَتُّ مِنْ حَبائِلِکِ «۱» من در برابر تو آزادم. تو چنگالهایت را به طرف من انداختی ولی من خود را از چنگالهای تو رها کردم. تو دامهای خود را در راه من گستردی، ولی من خود را از این دامها نجات دادم. من آزادم و در مقابل این فلک و آنچه در زیر قُبّه این فلک است، خود را اسیر و ذلیل و زبون هیچ موجودی نمی‌کنم. به این می‌گویند درگیری واقعی، جهاد با نفس. روز یازدهم محرم یکی از سخت ترین روزهایی است که بر اهل بیت پیغمبر اکرم گذشته است. اگر صحنه کربلا را از دو طرف یعنی از صفحه نورانی و از صفحه ظلمانی آن بنگریم، می‌بینیم مثل اینکه صحنه‌ای است نشان دهنده سخنان آن روز ملائکه و پاسخ خداوند درباره آفرینش انسان که اتَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ انّی اعْلَمُ ما لا تَعْلَمونَ «۲». هرچه ملائکه در سرشت بشر از بدیها دیدند، در کربلا ظاهر شد. و نیز آنچه خدای متعال به آنها گفت که شما یک طرف قضیه را دیدید و طرف دیگر آن یعنی صفحه نورانی و فضیلتهای بشر را ندیدید، در حادثه کربلا ظاهر شد. یک چنین صحنه آزمایش عجیبی است. اینها انواعی قساوتها کردند که در نوع خود در دنیا یا بی‌نظیر است یا کم نظیر؛ در مجموع شاید بشود گفت بی‌نظیر است. یکی از آنها این است که جوانی یا طفلی را در مقابل چشم مادرش کشتند، سر بریدند. احصاء کرده‌اند؛ در این واقعه هشت

پاورقی : (۱) نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه ۴۵. (۲) بقره/ ۳۰.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۱۷

نفر را به این شکل کشتند که سه نفر آنها افراد بالغ و مرد، و پنج نفر دیگر کودکانی بوده‌اند که جلوی چشم مادرانشان یا سر بریده و یا قطعه قطعه شده‌اند. یکی از این هشت نفر که مادرانشان در کربلا بوده‌اند جناب عبداللَّه بن الحسین بن علی بن ابی طالب است که در میان ما به علی اصغر معروف است، طفل شیرخواره اباعبداللَّه. بنا بر آنچه در مقاتل معتبر هست، شهادت این طفل در مقابل خیمه صورت گرفته است. آقا اباعبداللَّه طفل را برای بوسیدن و خداحافظی در بغل گرفتند: یا اخْتاه ایتینی بِوَلَدِیَ الرَّضیعِ حَتّی اوَدِّعَهُ. نوشته‌اند در همان حالی که اباعبداللَّه طفل را می‌بوسیدند و مادرش نیز همان جا ایستاده بود، با اشاره پسر سعد تیری می‌آید و گلوی این طفل را پاره می‌کند. یکی دیگر جناب قاسم بن الحسن فرزند امام حسن است که مادرش در کربلا شاهد شهادت فجیع او بود. ولی مادر حضرت علی اکبر در کربلا نبوده است. علیرغم شهرتی که می‌گویند لیلا در کربلا بوده، لیلا در کربلا نبوده است. یکی دیگر از جوانانی که در کربلا شهید شد و مادرش حضور داشت، عون بن عبداللَّه بن جعفر فرزند جناب زینب کبری (سلام اللَّه علیها) است، یعنی زینب علیها السلام شاهد شهادت پسر بزرگوارش بود. از عبداللَّه بن جعفر شوهر زینب دو پسر در کربلا بودند که یکی از زینب و دیگری از زن دیگر بود و هر دو شهید شدند. بنابراین پسر زینب نیز در کربلا شهید شده است. و یکی از آن عجایبی که تربیت بسیار بسیار عالی این بانوی مجلّله را می‌رساند، این است که در هیچ مقتلی ننوشته‌اند که زینب چه قبل و چه بعد از شهادت پسرش نامی از او برده باشد. گویی اگر می‌خواست این نام را ببرد، فکر می‌کرد نوعی بی‌ادبی است؛ یعنی یا اباعبداللَّه! فرزند من قابل این نیست که فدای تو شود. مثلًا در شهادت علی اکبر، زینب از خیمه بیرون دوید و فریاد زد: یا اخَیَّه وَابْنَ اخَیَّه! که فریادش فضا را پر کرد، ولی هیچ ننوشته‌اند که در شهادت فرزندش چنین کاری کرده باشد. جوان دیگری که در کربلا شهید شد یکی از فرزندان جناب مسلم بن عقیل و مادرش رقیّه دختر علی بن ابی طالب علیه السلام است. این جوان هم در مقابل چشم مادرش شهید شد. دو سه نفر هم از اصحاب هستند: یکی عبداللَّه بن عمیر کلبی و دیگر آن جوانی که شناخته نشده که پسر کدامیک از اصحاب بوده است. ایندو هم در مقابل چشم

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۱۸

مادرشان شهید شدند که در جلسه پیش درباره‌شان صحبت کردیم. دیگر، یکی از جوانان اهل بیت است که بعد از اباعبداللَّه به شهادت رسید. این طفل که ده سال داشت در خیمه بود. وقتی دید اوضاع دگرگون شد، از خیمه بیرون دوید. اینجا درباره او نوشته‌اند: «خَرَجَ مَذْعوراً» حالت بهتزده‌ای داشت، مثل بهتزده‌ها نگاه می‌کرد و متحیر بود که چه شده است. ناقل نقل می‌کند که فراموش نمی‌کنم در دو گوش این طفل گوشواره بود و مادرش نیز ایستاده بود که یک نفر آمد و سر او را برید. یکی دیگر که خیلی برای اباعبداللَّه جانسوز و عجیب است اینکه اباعبداللَّه دستور داده بودند که اهل بیت از خیمه‌ها بیرون نیایند و این دستور اطاعت می‌شد. فرزندی دارد امام حسن مجتبی به نام عبداللَّه بن الحسن که مادر او هم در کربلا حاضر بود. ده ساله بود و در دامن اباعبداللَّه بزرگ شده بود «۱» به طوری که ایشان برای او، هم عمو بودند و هم پدر و به او خیلی علاقه‌مند بودند. این طفل در آخرین لحظات عمر اباعبداللَّه- که در گودال قتلگاه افتاده و توانایی حرکت نداشتند- یکمرتبه از خیمه بیرون آمد. زینب دوید و او را گرفت ولی او قوی بود، خود را از دست زینب بیرون آورد و گفت: وَ اللَّهِ لا افارِقُ عَمّی به خدا از عمویم جدا نمی‌شوم. دوید و خود را در آغوش اباعبداللَّه انداخت. سبحان اللَّه! حسین چه صبر و چه قلبی دارد! اباعبداللَّه این طفل را در آغوش گرفت. در همان حال مردی آمد برای اینکه به اباعبداللَّه شمشیری بزند. این طفل گفت: یَابْنَ اللَّخْناء تو می‌خواهی عموی مرا بزنی؟! تا شمشیر را حواله کرد، این طفل دست خود را جلو آورد و دستش بریده شد. فریاد یا عمّاه او بلند شد. حسین او را در آغوش گرفت و فرمود: فرزند برادر! صبر کن، عن قریب به جد پدرت ملحق خواهی شد. و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلیّ العظیم و صلّی اللَّه علی محمّد و اله الطّاهرین. نسألک اللّهمّ و ندعوک باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم بحقّ محمّد و علیّ و فاطمة و الحسن و الحسین و التّسعة المعصومین من ذرّیّة

پاورقی : (۱) وقتی این طفل متولد شد پدر نداشت. او در رحم مادر یا شیرخواره بود که پدرش شهید شد. به هرحال پدر خود را ندیده بود.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۱۹

الحسین یا اللَّه .... خدایا دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان؛ قلب ما را از محبت خودت و محبت اولیائت مالامال بگردان؛ ایمانهای ما را قویتر و محکمتر و ایمانی مستقر قرار بده؛ مرضای مسلمین، مرضای منظور را عاجلًا شفا عنایت بفرما. خدایا اموات ما را غریق رحمت بفرما؛ مساعی ما را (هرکس به هر نحو در راه اقامه عزای اباعبداللَّه و ارشاد مسلمین کوشش کرده است) به لطفت قبول بفرما؛ خیر دنیا و آخرت عنایت بفرما. رحم اللَّه من قرأ الفاتحة مع الصّلوات


کلمات کليدی : هجرت جهاد
منبع : فصل چهارم (3) از کتاب آزادی معنوی
شماره صفحه در کتاب منبع : ۱۸۰-۱۹۴
تاریخ ایراد سخنرانی : حدود سال ۱۳۵۰ شمسی - مسجد نارمک (تهران)

لطفاً نظر خود را بنویسید: