مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۶۷

مکتب انسانیت

این سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران ایراد شده و تاریخ آن مشخص نیست. موضوع بحث مکتب انسانیت است. انسانی که خود یگانه موجود کاوشگر و محقق جهانی است که ما می‌شناسیم، همیشه خودش یکی از موضوعات بحث و تحقیق خودش بوده است؛ یعنی پیوسته یکی از مسائل مورد بحث انسان، خود او بوده است. مفهوم کلمه «انسانیت» همواره با نوعی قدس و تعالی همراه بوده است، چنانکه شئون خاص مافوق حیوان انسان نظیر دانش، عدالت، آزادی و وجدان اخلاقی به عنوان مقدسات شناخته می‌شوند. پس انسان و انسانیت اجمالًا به عنوان یک امر مقدس شناخته شده و می‌شود؛ یعنی با آنکه درباره بسیاری از مقدسات بشر تردید شده و حتی برخی از آنها مورد انکار قرار گرفته‌اند، ظاهراً هنوز مکتبی در جهان پیدا نشده است که عملًا شئون خاص انسانیت را، جنبه‌های مافوق حیوانیت انسان را تحقیر کند و آنها را تقدیس نکند. مولوی خودمان غزل معروفی دارد که ذکر آن مناسب است:
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
یعقوب وار وا اسفاها همی زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۶۸

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتم که یافت می‌نشود گشته‌ایم ما
گفت آن که یافت می‌نشود آنم آرزوست
و سعدی در «طیّبات» «۱» خودش خواسته استقبالی کرده باشد یا جوابی داده باشد؛ می‌گوید:
از جان برون نیامده جانانت آرزوست
زُنّار نابریده و ایمانت آرزوست
مردی نه‌ای و همت مردی نکرده‌ای
وانگاه حق سفره مردانت آرزوست
فرعون وار لاف انا الحق همی زنی
آنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست
به هرحال قسمتی از ادبیات عمده بشر را (چه ادبیات دینی و چه ادبیات غیردینی) مسئله انسانیت و تجلیل از آن تشکیل می‌دهد. مخصوصاً در ادبیات اسلامی که ما از آن اطلاع داریم (چه در چهره عربی و چه در چهره فارسی آن) در این زمینه مطالب زیادی موجود است.

سقوط انسانیت از مقام خود در قرون اخیر

در قرون اخیر با پیشرفت عظیمی که علم کرد، انسانیت از آن مقام قداستی که بشر سابق برای آن قائل بود یکمرتبه سقوط کرد، سقوط بسیاربسیار خردکننده‌ای؛ چون یک موجود هرقدر بالاتر رفته باشد، وقتی سقوط کند قهراً سقوطش خردکننده‌تر است. انسان درست به یک مقام نیمه خدایی رسیده بود. چقدر در ادبیات خودمان از این مقام نیمه خدایی انسان سخن رفته است:
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
و حافظ می‌گوید:
تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتاده است

پاورقی : (۱) غزلیات عرفانی سعدی.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۶۹

در دو سه قرن اخیر، انسان از این مقام شامخ و عالی که خود برای خود فرض کرده بود، یکمرتبه سقوط کرد، سقوط بسیار خردکننده‌ای. اولین اکتشافاتی که بشر کرد مسئله هیئت عالم بود که آنچه که سابق درباره زمین فکر می‌کرد و زمین را مرکز جهان می‌دانست و افلاک و ستارگان را سیار به دور زمین، یکمرتبه عوض شد و زمین به صورت ستاره کوچکی درآمد که گرد خورشید باید بچرخد، و تازه خود خورشید اهمیت زیادی در جهان ستارگان ندارد. آن وقت اینکه انسان مرکز دایره امکان و هدف خلقت است، سخت مورد تردید و انکار واقع شد و دیگر کسی جرأت نکرد از این حرفها بگوید: «ای مرکز دایره امکان وای زبده عالم کون و مکان! تو شاه جواهر ناسوتی، خورشید مظاهر لاهوتی.» گفتند: نه، پس آن جورها که ما درباره انسان خیال می‌کردیم، نیست. انسان آن فکر مرکزیت خودش در جهان را که با فکر مرکزیت زمین برای ستارگان و افلاک توأم کرده بود، با این ضربه علمی از دست داد. بعداً ضربه‌های بسیاربسیار خردکننده دیگری بر پیکر انسان وارد شد. یکی از آنها این بود که انسان خود را موجودی تقریباً آسمانی نژاد می‌دانست، خلیفة اللَّه می‌دانست، خود را نفخه الهی می‌دانست و بر این اعتقاد بود که روح خدا در این کالبد دمیده شده که انسان به وجود آمده است. تحقیقات بیولوژی در مسئله تحول و تطور انواع، یکمرتبه نسب و نژاد انسان را متصل کرد به همین حیواناتی که انسان آنها را خیلی پست و حقیر می‌شمارد؛ گفت: ای انسان! تو میمون نژاد هستی و یا فرضاً میمون نژاد نباشی، از نسل یک حیوانی مثل حیوانات دیگر و بالاخره با حیوانات همنژاد هستی. آن جنبه به اصطلاح خدا زادگی به این شکل از انسان گرفته شد، و این ضربه دیگری بود که بر پیکر انسان و تقدس انسانی وارد شد. یکی دیگر از آن ضربه‌های بسیار مؤثر، ضربه‌ای بود که به سابقه و پرونده و عملیات ظاهراً درخشان انسان وارد شد. یعنی انسان در فعالیت خودش نشان می‌داد که می‌تواند فعالیتی داشته باشد پاک و منزّه و خدایی که جز عشق الهی انگیزه‌ای نداشته باشد، جز احسان و نیکی انگیزه‌ای نداشته باشد، هیچ جنبه حیوانی و عادی نداشته باشد. یکمرتبه فرضیه‌هایی پیدا شد و در آنها چنین وانمود گردید که خیر، این پرونده‌ای که انسان برای خود درست کرده است اینچنین مقدس

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۷۰

و پاک و پاکیزه، این‌جور نیست؛ تمام عملیاتی که بشر به آنها نام دانش دوستی و دانش طلبی داده است، نام هنر و زیبایی داده است، نام اخلاق و وجدان داده است، نام تسبیح و تقدیس و تعالی داده است و به آنها جنبه ماوراء الطبیعی داده است، از نوع همان فعالیتهایی است که در حیوانات هم پیدا می‌شود ولی در انسان با یک مکانیزم و شکل پیچیده تری است. یکی گفت: سرچشمه همه اینها شکم است. سعدی ما هم گفته است: «مایه عیش آدمی شکم است». ولی دیگران گفتند: نه تنها مایه عیش آدمی شکم است، بلکه مایه فکر آدمی هم شکم است، مایه دل آدمی هم شکم است. و بعضی دیگر، این مقام را نیز برای انسان خیلی بالا و والا دیدند، یک مقدار پایین آمدند و گفتند: از شکم هم پایین‌تر!. پس پرونده انسان از نظر سوابق درخشان، فعالیتهای قابل تقدیس و تمجیدی که داشته است، با ضربه‌هایی خراب شد و از میان رفت. کم کم کار به جایی رسید که گفتند: اساساً بیاییم این موجود را بررسی کنیم. این موجودی که یک روز خود را مرکز عالم، و جهان و خلقت را طفیلی خود می‌دانست و در خود نمونه‌ای از روح الهی می‌پنداشت، این موجودی که برای اعمال خود احیاناً قداست فوق العاده‌ای قائل بود، جنبه‌های مافوق حیوانی قائل بود، اصلًا چیست؟ کالبد او را چه تشکیل می‌دهد؟ باز فرضیه‌ای به وجود آمد که هیچ تفاوتی میان این موجود پرمدّعا و گیاهان و حتی جمادات از نظر تاروپود نیست. از نظر بافتمان، از نظر نظم و شکل، تفاوت هست ولی از نظر تاروپود و آن ماده‌ای که اینها را به وجود آورده، فرق نمی‌کنند. مثل تفاوت یک جوال با یک پارچه فاستونی است که هر دو را از پشم بافته‌اند ولی جوال را با نخهای خیلی درشت‌تر و بی‌قواره‌تر و پارچه فاستونی را با نخهای بسیار ظریف. بله، میان انسان و گیاه یا جماد تفاوتهایی در ظرافت و بافتمان و خیلی چیزهای دیگر هست ولی در اصل ماده‌ای که اینها را به وجود آورده، فرقی نیست. دیگر، روح و نفخه الهی وجود ندارد. انسان یک ماشین است مثل ماشینهای دیگر، یعنی از نوع ماشین است. البته ماشین با ماشین تفاوت می‌کند. ساعتی که در دست شما و در بغل من است یک ماشین است و یک دوچرخه هم یک ماشین است، یک اتومبیل هم یک ماشین است، آپولو که می‌گویند پنج یا سه میلیون قطعه دارد هم یک ماشین است البته بسیار بسیار پیچیده‌تر و عظیم‌تر امّا در اینکه یک ماشین است مثل همه ماشینها و جز جنبه ماشینی جنبه دیگری ندارد، تردیدی

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۷۱

نیست. به نظر می‌رسد که این، آخرین ضربه‌ای بود که بر پیکر انسانیت وارد شد. ولی با همه این حرفها، باز ارزشهای انسانی صددرصد محکوم نشد مگر در پاره‌ای از فلسفه‌ها و سیستمهای فلسفی که مفاهیمی از قبیل صلح، آزادی، معنویت، عدالت و ترحم را بکلی شوخی گرفتند.

ظهور دوباره انسانیت و تناقضِ پدیدآمده

از اواسط قرن نوزدهم الی زماننا هذا که در نیمه دوم قرن بیستم هستیم، دو مرتبه انسانیت دارد ظهور می‌کند، اصالتی به خودش می‌گیرد؛ باز مکتبهایی در جهان پیدا می‌شود به نام مکتبهای انسانی و حتی به صورت انسان پرستی. انسان در گذشته معبود نبود، آیت بزرگ بود، دریچه بزرگ معنویت بود. بدون شک قرآن هم برای معنویت، شناخت خدا و ماوراء طبیعت، انسان را از هر آیت دیگری، از هر دروازه دیگری و از هر دریچه دیگری مناسبتر می‌داند: سَنُریهِمْ ایاتِنا فِی الْافاقِ وَ فی انْفُسِهِمْ «۱». آفاق را جدا ذکر می‌کند، انفس را جدا. و از همین جاست که اصطلاح آفاق و انفس در میان عرفا و ادبا و شعرا به وجود آمده است. وَ فِی الْارْضِ ایاتٌ لِلْموقِنین. وَ فی انْفُسِکُمْ افَلا تُبْصِرونَ «۲» در زمین، نشانه‌ها، زمینه‌ها، دروازه‌ها و دریچه‌هایی است برای مشاهده غیب و ملکوت، و در وجود شما بالخصوص ( «وجود شما» را مستقلًا ذکر می‌کند). افَلا تُبْصِرونَ آیا نمی‌بینید؟ یعنی چرا بصیرت ندارید؟ چرا دقت نمی‌کنید؟ در خودتان دقت کنید و بنگرید. همین موجود که در گذشته به عنوان یک آیت بزرگ و یک دروازه بزرگ برای عبور انسان از خود به سوی معنویت الهی و ایمان به غیب و ملکوت بود، باز موضوع واقع شد. اما این مرتبه به شکل دیگری موضوع واقع شد، به شکلی که به نظر می‌رسد نتوانسته است خودش را از تناقض نجات بخشد و مشکل عمده و مسئله مهم این است. یعنی بشریت از نو می‌خواهد قداست و علوّ و شرافت خودش را بازیابد به طوری که هدف و غایت واقع شود، هدف فعالیتها واقع شود ولی بدون آنکه آن معیارهای سابق به میان آید، بدون آنکه جنبه خدایی و جنبه ناخدایی به او داده

پاورقی : (۱) فصّلت/ ۵۳. (۲) ذاریات/ ۲۰ و ۲۱.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۷۲

شود، بدون آنکه مسئله هُوَ الَّذی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْارضِ جَمیعاً «۱» (هرچه در زمین است برای انسان آفریده شده است) در میان بیاید، بدون آنکه نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روحی «۲» در میان بیاید که خدا از روح خود یعنی یک چیزی نه از این جهان بلکه از جهان دیگر در او دمیده است، یعنی او مظهری از الوهیت است؛ نه، دیگر اینها به میان نیاید و حتی در جنبه‌های محرّکات انسانی، انگیزه‌های درونی و محرّک انسان هم بحثی نشود، ولی در عین حال انسان و شعور انسان اموری مقدس و محترم باشند. الآن هم شما می‌بینید هرکس تابع هر مکتبی هست، می‌گوید: من طرفدار صلحم، طرفدار آزادی هستم، بشردوست هستم، طرفدار عدالتم، طرفدار حق هستم، طرفدار حقوق بشر هستم. حتی اعلامیه حقوق بشر اصلًا با این عبارت شروع می‌شود: «احترام به حیثیت ذاتی بشر»؛ یعنی می‌خواهند برای بشر یک حیثیت ذاتی قابل احترام و تقدیس قائل بشوند که بعد تعلیم و تربیت‌ها بر این اساس باشد، به طوری که بنده جنابعالی را دارای یک حیثیت ذاتی قابل احترام و تقدیس بدانم تا به قداست ذاتی شما ایمان پیدا کنم و به موجب این ایمان با اینکه می‌توانم به حقوق شما تجاوز کنم، چنین نکنم و شما هم در وجود من یک چنین قداست ذاتی قائل باشید و با اینکه می‌توانید به حقوق من تجاوز کنید ولی آن ایمان شما به این قداست ذاتی باعث بشود که شما به حقوق من، به آزادیهای من تجاوز نکنید. بسیاری از کسانی که طالب فلسفه بشردوستی هستند، فلسفه‌ای بر غیر اساس معیارهای سابق می‌خواهند. معذلک همین جاست که اشکال عمده و مهم پیش می‌آید و تناقض بزرگ در زندگی و بلکه در فکر و منطق بشر امروز به وجود می‌آید، منطقی که ابداً نمی‌تواند پایه داشته باشد.

صلح کل

گمان نمی‌کنم از مردم محقق دنیا باشد کسی که انساندوستی را به آن مفهومی تشریح کند که به آن «صلح کل» گویند. البته هستند در میان افراد عامی و عادی که تا صحبت بشریت و انساندوستی پیش می‌آید، می‌گویند: آقا! همه بشرند، بنابراین در

پاورقی : (۱) بقره/ ۲۹. (۲) حجر/ ۲۹، ص/ ۷۲.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۷۳

نظر ما همه باید یک جور باشند، همه باید به یک چشم به هم نگاه کنیم. می‌گوییم: ارزشهای انسانی چطور؟ همه انسانها که از نظر واجدبودن ارزشهای انسانی یک جور نیستند؛ یک بشر با دانش است و یکی بی‌دانش (حالا ممکن است بگویید علت بی‌دانشی او این بوده که علم دراختیارش نبوده)، یک بشر پاک و پرهیزکار است و دیگری ناپاک و آلوده، یکی ستمگر است و دیگری ستمکش، یکی خیرخواه است و دیگری بدخواه. آیا ما باید به حکم فلسفه بشردوستی بگوییم اینها همه بشرند و برای ما فرق نمی‌کنند؟ ما برای بشر احترام قائل هستیم؛ دیگر چکار داریم که این بشر بادانش است یا بی‌دانش، باایمان است یا بی‌ایمان، باتقواست یا بی‌تقوا، نیکخواه است یا بدخواه، مصلح است یا بدکار و مضر و مفسد! ما باید بشردوست و صلح کل باشیم. دیگر در نظر ما وابستگی یک بشر به هر مسلک و مکتبی نباید فرق کند! اگر چنین بگوییم، به بشریت خیانت کرده‌ایم. از دورها مثال می‌زنم، از یک قاره دیگر و از زمان خودمان: لومومبا یک انسان بود، موسی چومبه هم یک انسان بود. یعنی از نظر زیست شناسی، هیچ تفاوتی میان نژاد لومومبا و موسی چومبه نیست. فرضاً گروه خون موسی چومبه با گروه خون لومومبا تفاوت داشته باشد، اگر شما به یکی از اینها علاقه مندید و از دیگری تنفر دارید، به موجب گروه خونشان نیست، موجب دیگری در کار است. ولی آیا شما که می‌خواهید یک بشر انساندوست باشید، می‌توانید نسبت به این دو نفر بی‌تفاوت باشید و بگویید هردوشان انسانند؛ حالا که انسانند چه فرق می‌کند، من باید چومبه را همان قدر دوست داشته باشم که لومومبا را و لومومبا را همان قدر دوست داشته باشم که چومبه را؛ و اگر بناست تنفر داشته باشیم، باید از هر دو به یک مقدار تنفر داشته باشیم؟ این‌طور نیست.

تفاوت اساسی انسان با حیوان

انسان یک تفاوت اساسی با حیوان دارد و آن این است که انسان از هر حیوانی بیشتر بالقوّه است و کمتر بالفعل. یعنی چه؟ یعنی مثلًا یک اسب اسب است و بالفعل، یعنی هرچه از اسب بودن باید داشته باشد، دارد. مقدار کمی از اسب بودن هست که مثلًا باید با تمرین به دست آورد. اسب، یک اسب بالفعل به دنیا می‌آید. یک گربه بالفعل به دنیا می‌آید و همین‌طور سایر حیوانات. ولی انسان است که به صورت یک

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۷۴

موجود صددرصد بالقوّه به دنیا می‌آید؛ یعنی اولی که به دنیا می‌آید اصلًا معلوم نیست که در آینده چه می‌شود. ممکن است واقعیت او در آینده واقعیت یک گرگ باشد، ممکن است واقعیت یک گوسفند باشد، درصورتی که شکل، شکل انسان است. همچنین ممکن است واقعیتش واقعیت یک انسان باشد. صدرالمتألّهین، فیلسوف بزرگ اسلامی و ایرانی، اصراری دارد روی این مطلب که اشتباه است که مردم خیال می‌کنند افراد انسان همه افراد یک نوعند. می‌گوید: به عدد افراد انسان، انواع انسانها وجود دارد چون انسان جنس است نه نوع. البته او یک فیلسوف است، از نظر زیست شناسی نگاه نمی‌کند. از نظر یک زیست شناس که فقط اندامها و جهازها را می‌بیند، همه افراد انسان یک نوع هستند. ولی یک فیلسوف که انسان را مطالعه می‌کند و واقعیت انسان را وابسته می‌داند به ملکاتش و آنچه که انسانیت نامیده می‌شود، نمی‌تواند باور کند که همه افراد انسان، افراد یک نوع هستند، می‌گوید: به عدد افراد انسان، انواع مختلف وجود دارد. لذا می‌گوییم ارزشهای انسان، ارزشهای بالقوّه هستند. بعضی از افراد انسان به آن مقام انسان واقعی می‌رسند و بسیاری از افراد انسان اساساً به مقام انسان واقعی نمی‌رسند. به تعبیر امیرالمؤمنین: الصّورَةُ صورَةُ انْسانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوانٍ «۱» یعنی شکل، شکل انسان است اما باطنش باطن یک درنده است؛ یک پلنگ است، یک خوک است، یک شیر است، یک گرگ است. و اما اینکه باطن متناسب با ظاهر باشد یعنی واقعاً انسان باشد، در همه افراد مردم نیست.

«دین انسانیت» اگوست کنت

گفتیم جهان دومرتبه تا حدود زیادی به سوی مکتب انسانیت بازگشته است؛ یعنی فلسفه‌هایی به نام فلسفه‌های انسانیت در جهان پیدا شده است، و شاید از همه اینها عجیب‌تر دین انسانیتی است که اگوست کنت در اواسط قرن نوزدهم تأسیس و اختراع و ابتکار کرد. این مرد در یک بن بست عجیبی میان عقل و فکرش از یک طرف، و دل و وجدانش از طرف دیگر واقع شده بود. روی همین جهت چیزی را اختراع کرد به نام «دین انسانیت» و گفت: دین برای بشر ضرورت دارد و تمام

پاورقی : (۱) نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه ۸۶.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۷۵

مفاسدی که در اجتماع دیده می‌شود به این جهت است که دین در اجتماع سستی گرفته است. دینِ گذشته (که او توجهش همیشه به مذهب کاتولیک بوده است) صلاحیت این را که دین بشر امروز باشد ندارد. او دوره‌های سه گانه‌ای را تشخیص داده بود: دوره ربّانی و ماوراء الطبیعی، دوره فلسفی و تعقلی، و دوره علمی و تحققی و مثبت (به قول خود او). گفت: مذهب کاتولیک مربوط به طرز تفکر ماوراء الطبیعی بشر بوده است. امروز دیگر عصر، عصر علم است و بشر، دیگر تفکر ماوراء الطبیعی را نمی‌پذیرد. دین را اختراع کرد منهای ریشه غیبی (خیلی عجیب است: دین، دین باشد منهای ریشه غیبی!). ولی تمام آداب و رسوم و مناسک و شعائر و آدابی را که در دین بود قبول کرد. حتی برای دین خودش کشیش قائل شد. خودش هم به عنوان یک پیامبر اما پیامبر بی‌خدا. و حتی گفته‌اند در آدابش از مذهب کاتولیک اقتباس کرده. عین همان آداب و مناسک مذهب کاتولیک را در دین انسانیت خودش آورد. بعضی به او اعتراض می‌کردند، می‌گفتند: ما با دینی که ریشه الهی ندارد کاری نداریم. تو که مذهب کاتولیک را قبول نداری، دیگر چرا این تشریفات را که حتی ممکن است از نظر یک عالِمْ خرافات جلوه کند، می‌آوری؟ تو خدا را قبول نداری، آداب و مناسکش را می‌آوری و قبول می‌کنی؟!. ولی از یک جهت حق با او بود؛ بشر نیاز به عبادت و پرستش دارد، نیاز به انجام یک سلسله آداب و عادات دارد که آنها را به مفهوم و عنوان دیگری [بجا] «۱» بیاورد. این بود که او دینی در میان بشر آورد که منهای ریشه غیبی بود ولی به علاوه عبادات، آداب و عادات و مناسک و شعائر. و عجیب این است که در بعضی کتابها خواندم که این مرد اتباع و پیروان زیادی هم در اروپا و آمریکا پیدا کرد و حتی نوشته‌اند امروز هم دین این آدم اتباع و پیروان زیادی دارد و خانه او برای پیروانش حکم کعبه را پیدا کرده است. به طوری که در یکی از کتابهای عربی خواندم، او معشوقه‌ای داشته است و جریان از این قرار بوده که شوهر آن زن به حبس ابد محکوم می‌شود و بعد او عاشق آن زن می‌شود و قبل از اینکه به وصال او برسد، وی می‌میرد و تا آخر عمر هم او را فراموش نمی‌کند. و می‌گویند اساساً از همین جا از دنیای عقل به دنیای دل و احساسات رو آورد، و بعد هم کارش منتهی شد به اینکه

پاورقی : (۱) افتادگی از متن پیاده شده از نوار است.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۷۶

دین انسانیت را اختراع کند. در این کتاب نوشته بود که اتباع او معشوقه وی را مریم عذرای این دین می‌خوانند؛ یعنی به اندازه‌ای که مسیحیها برای مریم عذرا تقدیس و احترام قائل هستند، پیروان مکتب انسانیت اگوست کنت برای معشوقه او تقدیس و به اصطلاح قدسیت قائلند. ولی بعدها مسئله مکتب انسانیت و به عبارت دیگر اصالت بشر، به شکلهای دیگر مطرح شده است که امروز شما خودتان می‌بینید و می‌خوانید و می‌شنوید. چون باید همه مطالب را در یک سخنرانی خلاصه کنم، قسمتهایی را به‌طور خلاصه و مختصر عرض می‌کنم. در باب انسان و اصالت انسان مسائل خیلی زیادی هست. لااقل به صورت سؤال، اینها را عرض می‌کنم:

اختیار و مسئولیت انسان

از جمله سؤالاتی که درباره انسان مطرح است، مسئله آزادی و اختیار انسان و مسئله مسئولیت و رسالت انسان است. آیا واقعاً انسان یک موجود آزاد و مختار است؟ و آیا مسئولیتی دارد؟ و آیا رسالتی دارد که باید آن رسالت را انجام بدهد؟ البته اگر جواب را از نظر منطق اسلامی بخواهید، باید بگویم صددرصد. در قرآن سوره‌ای است به نام سوره انسان که «الدَّهر» هم به آن می‌گویند، و از این جهت سوره «انسان» نامیده می‌شود که در اول این سوره، از انسان نام برده شده است و از اختیار و آزادی و رسالت و مسئولیت انسان. این سوره با این آیات شروع می‌شود: هَلْ اتی عَلَی الْانْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکوراً. انّا خَلَقْنَا الْانْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ امْشاجٍ نَبْتَلیهِ فَجَعَلْناهُ سَمیعاً بَصیراً. انّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ امّا شاکِراً وَ امّا کَفوراً «۱». بنابراین انسان یک موجود مجبور در مقابل دستگاه و خالق خلقت نیست. خالق خلقت از او چه خواسته است؟ از او آزادی خواسته است، او را به صورت یک موجود آزاد آفریده است، به صورت یک موجود مسئول، به صورت موجودی

پاورقی : (۱) دهر (انسان)/ ۱- ۳.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۷۷

که رسالتی به عهده دارد. و حتی بزرگترین تعبیرات که دیگر شما تعبیری از این بالاتر نمی‌توانید پیدا کنید، تعبیری است که قرآن درباره انسان کرده، می‌فرماید: «خَلیفَةُ اللَّه» جانشین خدا. قطعاً هیچ کتابی مثل قرآن انسان را تمجید و تقدیس نکرده است؛ می‌گوید در آغاز خلقت انسان به فرشتگان اعلام کردیم: انّی جاعِلٌ فِی الْارْضِ خَلیفَةً «۱» می‌خواهم جانشین در زمین بیافرینم. فرشتگان به اعتراض و سؤال برخاستند. خدا به ایشان گفت: من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید. خدای روی زمین (وقتی می‌گوییم نیمه خدایی، معنایش همین است). این، حکایت از چه می‌کند؟ از استعدادهای فراوانی که در وجود این موجود هست. وَ عَلَّمَ ادَمَ الْاسْماءَ کُلَّها «۲». ببینید اسلام- که خود از جنبه‌های فلسفی یک مکتب انسانیت است- برای انسان چه مقامی قائل است! به یک صورت رمزآمیز می‌گوید. تمام «اسم» ها را دانستن. (اسم یک چیز یعنی کلید شناختن آن چیز.) کلید شناختن همه چیز را ما به او تعلیم کردیم. بعد فرشتگان عالم بالا را در میدان مسابقه این انسان آوردیم. انسان از فرشتگان برنده شد. بعد به ایشان گفتیم: فرشتگان! نگفتم من چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید؟! شما آن طرف سکه را خواندید، گفتید: این موجود چون دارای شهوت و غضب است، خونریزی می‌کند، آدمکشی و خرابکاری می‌کند. ولی این طرف سکه را نخوانده بودید. همه اعتراف کردند که: سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا الّا ما عَلَّمْتَنا «۳» خدایا اعتراف می‌کنیم که ما نمی‌دانیم؛ ما فقط آنچه را که تو به ما تعلیم کنی می‌دانیم. از جهالتمان بود که آن سخن را گفتیم. آن وقت به فرشتگان گفتیم: در پیشگاه این موجود خضوع و سجده کنید «۴» (وَ اذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدوا لِادَمَ فَسَجَدوا الّا ابْلیسَ) «۵». به هرحال بزرگترین تعبیر از نظر قائل بودن رسالت و آزادی و اختیار برای انسان همین است که او را خلیفه و جانشین حق می‌داند، مکمّل وجود و هستی

پاورقی : (۱) بقره/ ۳۰. (۲) بقره/ ۳۱. (۳) بقره/ ۳۲. (۴) یعنی چه که شما بخواهید فرشتگان را به قوای این جهان تعبیر کنید؟! به چیز دیگر تعبیر نکنید. می‌گوییم فرشتگان موجوداتی هستند که تمام قوای این جهان مسخّر آنهاست. (۵) بقره/ ۳۴.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۷۸

می‌داند: منِ خدا که خودم خلّاقم، قسمتی از خلّاقیتم را به تو تفویض کردم، به عهده تو گذاشتم، تو بایستی انجام بدهی، تو مظهر فعالیت و خلاقیت منی.

سعادت و لذت انسان

مسئله دیگر درباره انسان، مسئله سعادت و لذت انسان است. این را هم به‌طور اجمال و اشاره برگزار می‌کنم:. انسان دنبال لذت می‌رود. طبعاً لذتها را از کجا باید جستجو کند؟ آیا لذت را از بیرون باید جستجو کند یا از درون، و یا هم از بیرون و هم از درون، و به چه نسبتی؟ بسیاری از اشخاص که کانون لذت را در بیرون از وجود خودشان جستجو می‌کنند و دائماً دنبال این هستند که به خیال خودشان از زندگی کام بگیرند، همانها هستند که خودشان را به عنوان یک انسان نمی‌شناسند؛ یعنی خود را به عنوان کانون اصلی لذت و بهجت- که از درون خود انسان برمی‌خیزد- نمی‌شناسند. کِیف را از کجامی خواهد جستجو کند؟ از جام می، از کاباره. چه خوب می‌گوید ملّای رومی در داستان آن مردی که میخواره‌ای را امر به معروف و نهی از منکر می‌کرد؛ خطاب به آن مرد میخواره گفت:
ای همه هستی چه می‌جویی عدم
وی همه دریا چه خواهی کرد نم
تو خوشی و خوب و کان هر خوشی
تو چرا خود منّت باده کشی
تا آنجا که می‌گوید: «جوهر است انسان و چرخ او را عَرَض» و اشعار دیگری از این قبیل دارد. البته اینکه انسان اشیاء خارج را بکلی رها کند و مکتب افراطی هندی را پیش بگیرد و بگوید اساساً تمام لذتها را از درون باید جستجو کرد، درست نیست. شاید در بعضی اشعار مولوی این اغراق و مبالغه باشد، مثل آنجا که می‌گوید:
راه لذت از درون دان نز برون
احمقی دان جستن از قصر و حصون
آن یکی در کنج زندان مست و شاد
وان یکی در باغ ترش و بی‌مراد
مقصودش رها کردن اشیاء خارج نیست. مقصودش این است که انسان اگر لذت می‌خواهد، نباید بپندارد که تمام لذتها را در مادیات بیرون از وجود خودش می‌تواند پیدا کند. کانون اصلی لذت در وجود خودش است، یا لااقل باید توازنی میان ایندو برقرار باشد.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۷۹

درباره انسان مطالب زیاد دیگری هست که مختصری از آن را برای شما عرض می‌کنم. آن مکتبی که خودش را مکتب انسانیت می‌داند، حتماً باید به یک سلسله سؤالها جواب بدهد. اگر به آن سؤالها جواب داد، آن وقت می‌تواند مکتب انسانیت به معنای واقعی باشد. همان‌طور که عرض کردم انسان دریچه و دروازه دنیای معنویت بود. اصلًا بشر از وجود خودش به دنیای معنویت پی برد. معنویت و انسانیت، دین و انسانیت دو امر تفکیک ناپذیرند؛ یعنی یا باید دین و انسانیت هر دو را یکجا رها کنیم یا اگر بخواهیم به یکی بچسبیم، باید به دیگری هم بچسبیم؛ نمی‌توانیم به دین بچسبیم و انسانیت را، قداست انسانیت را رها کنیم، همچنان که نمی‌توانیم به انسانیت بچسبیم و دین را رها کنیم. ایندو با یکدیگر توأمند، تفکیک ناپذیرند.

تناقض در مکاتب اصالت انسان

تناقضی که ما مدعی هستیم در مکتبهای اصالت بشری وجود دارد همین است. اساسش همین است که انسانیت در گذشته سقوط کرد، البته به غلط هم سقوط کرد؛ یعنی تغییر هیئت بطلمیوسی نباید سبب شود که ما در مقام شامخ انسان از نظر اینکه هدف مسیر خلقت است، تردید کنیم. زمین مرکز جهان باشد یا نباشد، انسان هدف جهان است؛ یعنی طبیعت در مسیر تکاملی خودش به این سو می‌رود، چه انسان را یک موجود خلق السّاعه بدانیم و چه او را از نسل حیوانات دیگر بدانیم. این امر تفاوتی نمی‌کند در اینکه ما او را دارای روح الهی بدانیم یا ندانیم. گفت: نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روحی، او که نگفت انسان از نژاد خدا به وجود آمده است. اگر درباره انسان مثلًا می‌گفت: ماده انسان را، سرشت انسان را از جهان دیگر آوردند و آن خاکی که از جهان دیگر آوردند بود که او را موجودی شامخ و مقدس نمود [نظریات جدید علمی مانند اصل تکامل می‌توانست آن را مخدوش کند.] «۱» ای کسانی که فلسفه شما فلسفه بشردوستی است و موضوع ایمان شما بشریت است، ما می‌گوییم: آیا در انسان احساسی به نام احسان و نیکوکاری و خدمت وجود دارد یا نه؟ اگر بگویید به هیچ معنی وجود ندارد، دعوت بشر به انجام آنها هم غلط است مثل اینکه یک سنگ یا حیوان را دعوت کنیم! نه، چنین احساسی هست. ولی این که هست، چیست؟

پاورقی : (۱) افتادگی از متن پیاده شده از نوار است.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۸۰

ممکن است کسی بگوید: احساس خدمتگزاری نسبت به دیگران که در ما هست، یک نوع جانشین سازی است. آن وقتی که مثلًا می‌بینیم یک [عده افراد ضعیف از تعلیم محرومند] «۱» و حس انساندوستی به خیال خودمان در ما تقویت می‌شود که برویم اینها را تعلیم کنیم، به اینها خدمت کنیم، برویم مظلومها را نجات بدهیم، می‌گویند اگر خوب دقت کنیم می‌بینیم انسان خود را به جای آنها گذاشته؛ اول فکر می‌کند که او را در طبقه خودش و خودش را در طبقه او بداند، بعد درنظر می‌گیرد که الآن این خودش است به جای او، بعد همان حس خودپرستی که از خودش باید دفاع کند، اینجا به دفاع مظلوم برمی‌خیزد و الّا در انسان هیچ چیز که اصالت داشته باشد برای اینکه از یک مظلوم دفاع کند وجود ندارد. مکتب انسانیت باید جواب بدهد: اولًا چنین حسی وجود دارد یا نه؟ آیا چنین شرافتی در انسان وجود دارد یا نه؟ ما می‌گوییم وجود دارد (فَالْهَمَها فُجورَها وَ تَقْویها) «۲» به حکم همان که انسان خلیفة اللَّه، مظهر جود و کرم الهی است، مظهر احسان است. یعنی انسان در عین اینکه خودخواه است و وظیفه دارد برای حفظ بقا و حیات خودش برای خودش فعالیت کند ولی تمام هستی‌اش خودخواهی نیست، خیرخواهی هم هست، جهان سازی هم هست، دنیاسازی هم هست، بشریت هم هست، وجدان اخلاقی هم هست. همین چندی پیش که من در شیراز بودم، مؤسسه‌ای به نام «مؤسسه خوشحالان» را به من معرفی کردند. افرادی فقط به واسطه حس درونی و ایمان شخصی خودشان یک مؤسسه تشکیل داده‌اند و در آن عده‌ای از کر و لال‌ها را جمع کرده‌اند. رفتم از یکی از کلاسهای آن بازدید کردم. واقعاً برای ما که افراد به اصطلاح نازک نارنجی هستیم، حتی یک ساعت سر آن کلاس رفتن و دیدن آنها طاقت فرساست. آدم نگاه می‌کند به بچه‌ها که وقتی می‌خواهند یک کلمه به اشاره حرف بزنند، دهانشان را کج می‌کنند. آقایی را دیدم که سیّد هم بود و اتفاقاً اسمش امامزاده بود. می‌دیدم که این آدم با چه دلسوزی‌ای، با چه عشق و علاقه‌ای- با اینکه همان جا اطلاع پیدا کردم که حقوقی که می‌گیرد شاید از حقوق یک آموزگار

پاورقی : (۱) افتادگی از متن پیاده شده از نوار است. (۲) شمس/ ۸.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۸۱

هم کمتر باشد، چون آن مؤسسه بودجه‌ای ندارد- سر به سر بچه‌های کر و لال مردم می‌گذارد تا نوشتن را به آنها یاد بدهد و ضمناً معنی سخن را با چه زحمتی به آنها بفهماند. مثلًا وقتی می‌خواست بگوید: «اینجا»، دهانش را جوری کج و راست می‌کرد که وقتی آنها به دهان او نگاه می‌کنند، بفهمند که او می‌گوید: «اینجا». فوراً روی تخته می‌نوشت «اینجا» و از این‌جور چیزها. این چیست در بشر؟ این چه حسی است در بشر؟ این، مظهر انسانیت و نمایشگر اصالت انسانیت است. به طورکلی حس تحسین نسبت به نیکان و حس تنفر نسبت به بدان ولو اینکه در زمانهای گذشته بوده‌اند، چیست؟ وقتی که نام یزید و شمر را پیش ما می‌برند با آن جنایتهایی که مرتکب شده‌اند و از آن طرف نام شهیدان کربلا را برای ما ذکر می‌کنند با آن فداکاریهایی که انجام داده‌اند، در خودمان یک حس تنفر نسبت به دسته اول و یک حس اعجاب و احترام نسبت به دسته دوم پیدا می‌کنیم. این چیست؟ آیا واقعاً باز مسئله طبقه است؛ ما فکر می‌کنیم، خودمان را در طبقه شهیدان کربلا می‌بینیم و دشمنانمان را در آن دسته دیگر، و این حس تنفر از یزید و شمر همان حس تنفری است که از دشمنان خودمان داریم ولی آن را متوجه آنها می‌کنیم و آن حس احترامی که نسبت به شهیدان کربلا داریم همان تمایلی است که به خودمان داریم و به این صورت بیان می‌کنیم؟! اگر این‌طور است، پس آن کسی هم که او را دشمن خودت و ستمگر نسبت به خودت حساب می‌کنی، با تو هیچ فرق ندارد چون او هم حق دارد که مثلًا از یزید و شمر تحسین کند و به آنها احترام بگزارد و از شهیدان کربلا تنفر داشته باشد، زیرا او هم خودش را کنار هم طبقه خود می‌گذارد و به حکم همان حسی که تو از دسته اول تنفر پیدا می‌کردی و نسبت به دسته دوم تحسین و اعجاب داشتی، او برعکس نسبت به آن که تو تنفر داری تحسین دارد و نسبت به آن که تو تحسین داری تنفر دارد. این‌طور نیست. شما در اینجا از دریچه دیگری که دریچه شخصی نیست، دریچه فرد نیست، بلکه دریچه انسانیت است و با جهان انسانیت و دریای انسانیت شما اتصال دارد [به موضوع می‌نگرید]. در این نگرش، دیگر «من» و «تنفر» نیست بلکه حقیقت در میان است. در آن پیوندی که در آنجا داری، آن «من» که نسبت به شهیدان کربلا تحسین می‌کند و نسبت به دشمنان آنها تنفر دارد «من» شخصی نیست، یک «من» کلی و نوعی است. مکتب انسانیت که برای بشریت اصالت قائل

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۸۲

است، باید به این سؤال جواب بدهد: اینها چیست و از کجا پیدا می‌شود؟ و همچنین مسائل دیگری از قبیل عشق صادقانه‌ای که بشر به سپاسگزاری دارد. انسان می‌خواهد از کسی که نیکی کرده سپاسگزاری کند. این خودش مسئله‌ای است. وقتی که اصالت ارزشهای انسان پیدا شد، آن وقت مسئله خود انسان به میان می‌آید. فقط اشاره می‌کنم:. این انسانی که در او چنین اصالتهایی وجود دارد، آیا واقعاً تار و پودش همان است که ماتریالیسم می‌گوید؛ یک ماشین است؟ یک آپولوست؟ ماشین هر اندازه بزرگ باشد، فقط عظیم است. اگر ماشینی هزار برابر آپولو هم ساخته بشود، درباره‌اش چه باید بگوییم؟ باید بگوییم: عظیم، شگفت‌انگیز، فوق العاده. اما آیا می‌توانیم بگوییم شریف؟ نه. می‌توانیم بگوییم مقدس؟ نه. اگر یک میلیارد برابر آپولوی فعلی هم باشد و میلیاردها رشته و قطعات منظم داشته باشد، باز یک موجودیت عظیم، شگفت‌انگیز، حیرت‌آور و فوق العاده است. هرگز ممکن نیست به این پایه برسد که به آن بگوییم شریف، مقدس، دارای حیثیت ذاتی. اعلامیه حقوق بشر و همچنین فیلسوفان کمونیست، اینهایی که طرفدار اصالت انسان به شکلهای مختلف هستند، چگونه می‌توانند دم از حیثیت و تقدس بشر بزنند بدون اینکه در وجود بشر نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روحی را سراغ بدهند؟ وقتی که این اصالت ارزشها برایشان مشخص شد، اصالت خود انسان برایشان مشخص می‌شود. حالا آمدیم به اصالت خود انسان هم رسیدیم. یک سؤال دیگر را هم باید به‌طور مختصر عرض کنم:

رابطه اصالت انسان با خدا

از اصالت ارزشهای انسان، رسیدیم به اصالت خود انسان (نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روحی). آیا فقط همین انسان است در این جهانی که در میان یک بی‌نهایت ظلمت است؟ و به قول یک اروپایی در میان یک اقیانوس زهر، تنها این آقا تصادفاً یک قطره شیرین به وجود آمده؟ یا نه، این قطره شیرین نماینده اقیانوس شیرین است، این ذره نور نماینده جهان نور است؟ اینجاست که رابطه اصالت انسان با خدا روشن می‌شود؛ یعنی اصلًا ایندو از هم تفکیک پذیر نیستند. اللَّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ «۱». اگر گفتید

پاورقی : (۱) نور/ ۳۵.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۶۸۳

خدا، خدا فقط این نیست که [مبدأ حرکت عالم طبیعت است.] «۱» محرک اول ارسطو را نمی‌گویم. محرک اول ارسطو غیر از خدای اسلام است، او یک موجود جدا و اجنبی از جهان است. [منظور] خدای اسلام [است] که: هُوَ الْاوَّلُ وَالْاخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ «۲». تا گفتید خدا، یکدفعه جهان برای شما منظره دیگری پیدا می‌کند؛ برای تمام اصالتهایی که در وجود خودتان احساس می‌کنید مفهوم و معنی پیدا می‌شود، هدف پیدا می‌شود؛ می‌فهمید که اگر شما یک ذره نور هستید چون جهانی از نور وجود دارد، اگر قطره شیرین هستید برای این است که اقیانوس بی پایانی از شیرینی وجود دارد، پرتوی از او در جان شماست. اسلام یک مکتب انسانی است یعنی بر اساس مقیاسهای انسانی است، بدین معنی که در اسلام آن چیزهایی که مبنی بر تبعیضهای غلط بین انسانهاست وجود ندارد؛ یعنی در اسلام اقلیم وجود ندارد، نژاد وجود ندارد، خون وجود ندارد، منطقه وجود ندارد، زبان وجود ندارد. اینها ابداً در اسلام ملاک امتیاز انسانها نیست. در اسلام آنچه که ملاک امتیاز انسانهاست، همان ارزشهای انسانی است. اسلام که یک مکتب انسانیت است و برای انسانیت احترام قائل است، از آن جهت برای ارزشهای انسانی اصالت قائل است که برای خود انسان اصالت قائل است، و از آن جهت برای خود انسان اصالت قائل است که برای جهان اصالت قائل است، یعنی به خدای قادر متعالی قائل و معترف است (هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکَبِّرُ) «۳». و از این جهت است که تنها مکتب انسانیتی که می‌تواند بر اساس یک منطق صحیح وجود داشته باشد، اسلام است و دیگر مکتب انسانیتی در جهان وجود ندارد. و صلّی اللَّه علی محمّد و اله الطّاهرین.

پاورقی : (۱) افتادگی از متن پیاده شده از نوار است. (۲) حدید/ ۳. (۳) حشر/ ۲۳



کلمات کليدی : انسان انسانیت
منبع : فصل هشتم از کتاب آزادی معنوی
شماره صفحه در کتاب منبع : ۲۴۳-۲۵۷
تاریخ ایراد سخنرانی : این سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران ایراد شده و تاریخ آن مشخص نیست.

لطفاً نظر خود را بنویسید: