نسخه چاپی دانلود صوت کتاب منبع

پخش کننده صوت


مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۵، ص: ۴۳۳

تفکر دیروز و امروز مسلمین درباره‌میزان تأثیر عمل در سعادت انسان

بحث ما درباره احیای تفکر اسلامی است. مصلحین اسلامی، متفکران بزرگ اسلامی، مخصوصاً آنان که در قرون متأخر پیدا شده‌اند، به این مطلب کاملًا توجه کرده‌اند که طرز تفکر مسلمانان درباره اسلام آسیب دیده است. در هفته گذشته عرض کردم فرق است بین اینکه یک آیین و مکتب، خودش در ذات خود زنده باشد و اینکه طرز تلقی مردمی که آن را پذیرفته‌اند به صورت زنده‌ای باشد. ممکن است خود آیین، جوهر حیاتی داشته باشد ولی آن طرز تفکری که مردم درباره آن دارند طرز تفکر صحیحی نباشد.

آسیب‌شناسی

بنابراین وقتی عرض می‌کنم که طرز تفکر مسلمین در عصر حاضر درباره اسلام آسیب دیده است، مربوط به تلقی ما مسلمانان از اسلام است. ما اگر بخواهیم این طرز تفکر را بررسی کنیم باید مثل طبیبی که بیماری را بررسی می‌کند بررسی کنیم. اولین کار طبیب این است که او را تحت معاینه قرار می‌دهد، می‌خواهد بیماری‌اش را تشخیص بدهد، از او سؤالاتی می‌کند، سوابقش را می‌پرسد، عوارضی را که الآن دچارش هست می‌پرسد، گذشته‌اش را از او می‌پرسد و همه کوشش‌اش این است

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۵، ص: ۴۳۴

که در درجه اول بیماری‌اش را تشخیص بدهد، پس از آن در مقام معالجه برمی‌آید.

ریشه‌های آسیب‌دیدگی طرز تفکر اسلامی ما

ما مسلمانان اگر بخواهیم طرز تفکر خودمان را تصحیح کنیم باید به سوابق و گذشته و تاریخ خودمان مراجعه کنیم، چرا که ریشه‌های این آسیب بسا هست که از زمانهای خیلی دور باشد. البته مختلف است؛ بعضی دو قرن و بعضی سه یا چهار یا پنج قرن و بعضی از آنها ممکن است سیزده قرن سابقه داشته باشند، یعنی از قرن دوم اسلام پیدا شده باشند. من به یکی دو مطلب اشاره می‌کنم که مربوط به قرون اول اسلامی است، گو اینکه در قرن ما هم ریشه‌های جدیدی پیدا کرده است. از جمله آسیبهای قرون اولیه اسلامی خوار شمردن تأثیر عمل در سعادت انسان است. به عبارت دیگر رجوع از طرز تفکر واقع‌بینانه به خیالبافانه. انسان اگر به قرآن که سند و مرجع اول ماست مراجعه کند و بعد از قرآن اگر به سنت قطعی نبوی و همچنین سنن قطعی‌ای که از ناحیه ائمه اطهار رسیده است- مثل روایاتی که از ناحیه آنها رسیده است- مراجعه کند کاملًا به این اصل پی می‌برد که اسلام دین عمل است.

عمل، تکیه‌گاه تعلیم و تربیت اسلامی

تکیه‌گاه تعلیم و تربیت اسلامی عمل است. اسلام بشر را متوجه این نکته می‌کند که هرچه هست عمل است. سرنوشت انسان را عمل او تشکیل می‌دهد. این یک طرز تفکر واقع‌بینانه و منطقی و منطبق با ناموس خلقت است. قرآن کریم راجع به عمل چقدر صحبت کرده و چقدر تعبیرات رسا و زیبایی در این زمینه دارد! مثلًا: وَ انْ لَیسَ لِلْانْسانِ الّا ما سَعی «۱» برای بشر جز آنچه که کوشش کرده است نیست؛ یعنی سعادت بشر در گرو عمل اوست. فَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیراً یرَهُ. وَ مَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یرَهُ «۲» هرکسی به اندازه وزن یک ذره اگر کار خیر بکند آن کار خیر او از بین نخواهد رفت، به او خواهد رسید؛ و اگر به اندازه وزن یک ذره کار بد کند، از میان نخواهد رفت و به

پاورقی : (۱). نجم/ ۳۹. (۲). زلزال/ ۷ و ۸.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۵، ص: ۴۳۵

او خواهد رسید. این تعلیم، یکی از بزرگترین تعلیمات برای حیات یک ملت است. وقتی یک ملت فهمید که سرنوشتش به دست خودش است، سرنوشت او را عمل خودش تعیین می‌کند، آن وقت متوجه عمل و نیروی خودش می‌شود، متوجه اینکه هیچ چیز به درد من نمی‌خورد مگر عمل و نیروی من که صرف فعالیت و سعی می‌شود. این خودش عامل بزرگی است برای حیات. شما اگر می‌بینید در صدر اسلام مسلمین آنقدر جنبش و جوشش داشتند، چون یکی از اصول افکارشان همین بود. آنها این تعلیم را که از سرچشمه گرفته بودند هنوز منحرف نکرده بودند. فکرشان این بود که هرچه من عمل و سعی می‌کنم و هرچه که می‌جنبم (البته عمل یک مسلمان اختصاص به عمل جوارح ندارد بلکه نیت و ایمان او هم باید صحیح باشد) فقط همین است که به درد من می‌خورد و جز این چیز دیگری نیست. این چقدر به انسان اعتماد به نفس می‌دهد، چقدر انسان را متکی به نیروی خودش می‌کند؟! از جمله تعلیمات اسلام که در همان صدر اسلام کم و بیش آسیب دید و هرچه گذشت این آسیب زیادتر شد (نه تنها اصلاح نشد بلکه زیادتر شد) همین مسئله است.

نقش امویها در پیدایش این آسیب

کم‌کم افکاری پیدا شد که عمل را تحقیر و آن را بی‌ارزش تلقی می‌کرد. به عبارت دیگر طرز تفکر مسلمین در مسئله مبنای سعادت انسان، از طرز واقع‌بینانه به طرز خیالبافانه گرایش یافت و به طوری که تاریخ نشان می‌دهد ریشه این فکر را امویها ایجاد کردند. مسئله‌ای است که از قدیم در بین علمای کلام مطرح بوده و آن این است که آیا اساس، ایمان است، و اصلًا ایمان چیست؟ تاریخ نشان می‌دهد که خلفای بنی‌امیه از نظر اینکه خودشان در عمل فاسق و فاسد بودند و این امر را نمی‌توانستند از مردم کتمان کنند و مردم هم می‌دانستند که اینها از نظر عمل فاسدند، این فکر را ترویج می‌کردند که اساس این است که ما ایمان داشته باشیم، اگر ایمان درست باشد عمل اهمیتی ندارد.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۵، ص: ۴۳۶

چرا فکر تحقیر عمل پیدا شد؟

چون اینها حکومت داشتند و قدرت و ثروت در اختیارشان بود، قهراً می‌توانستند تبلیغات وسیعی در این زمینه بکنند؛ مزدورهایی هم از آن عالم‌نماها درست کنند و آنها هم مرتب بگویند اساس، ایمان است؛ ایمان که درست شد عمل هرچه بود بود؛ برای اینکه خلفای بنی‌امیه را تبرئه کنند که مردم خیلی حساسیت نشان ندهند و نگویند که اینها چه جور خلفایی هستند که عملشان اینچنین فاسد است! علم کلام نشان می‌دهد که فرقه‌ای در قرن دوم اسلامی پیدا شد که آنها را «مُرْجِئه» می‌گفتند. مرجئه یکی از اصول عقایدشان همین مطلب بود و خلفای اموی هم از اینها حمایت می‌کردند.

ایمان چیست؟

در آن وقت ما شیعیان چه فکر می‌کردیم، یعنی ائمه ما چه دستور می‌دادند؟ ما از علی بن ابی‌طالب چه الهام می‌گرفتیم؟ وقتی که از ائمه ما سؤال می‌کنند که ایمان چیست؟ می‌فرمایند: الْایمانُ مَعْرِفَةٌ بِالْجَنانِ وَ اقْرارٌ بِاللِّسانِ وَ عَمَلٌ بِالْارْکانِ «۱» ایمان با سه چیز محقّق می‌شود: اعتقاد قلبی، اقرار به زبان و عمل با اعضا و جوارح. اصلًا ائمه ما عمل را جزو ایمان شمرده‌اند، یعنی کسی که عمل ندارد ایمان ندارد. دلش را خوش نکند بگوید ایمان مجزای از عمل می‌تواند وجود داشته باشد. اگر در قرآن می‌بینید مؤمنین تمجید شده‌اند، خیال نکنید مقصود کسانی است که یک گرایش اعتقادی دارند ولی در برنامه عملی شرکت ندارند. خیر، در قرآن هرجا که مؤمنین تمجید شده‌اند، یعنی کسانی که شهادتین را می‌گویند و در دل اعتقاد دارند و با جوارح و اعضای خودشان عمل می‌کنند.

شیعه و مرجئه‌گری

در آن وقت این آسیب اختصاص به جناحی از اهل تسنن که آنها را مرجئه می‌گفتند داشت، ولی امروز اگر نگاه کنید می‌بینید همان دنیای تشیع که در آن زمان در پرتو تعلیمات ائمه خودش صددرصد با این فکر مرجئه مخالف بود خودش الآن فکر

پاورقی : (۱). جامع‌الاخبار، فصل هجدهم، ص ۴۲.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۵، ص: ۴۳۷

مرجئه را پیدا کرده است. در میان تعلیماتی که ما از پیش خودمان به خودمان می‌دهیم، عمل را تحقیر می‌کنیم. مثلًا می‌گوییم انتسابت را به علی بن ابی‌طالب درست کن، «یا علی» بگو، اسمت شیعه باشد و در دیوان عزاداران حسینی ثبت بشود، همین کافی است. جزو حزب باش. خیال کردیم- العَیاذ باللَّه- حسین بن علی علیه السلام یک آدم حزب‌باز است و می‌گوید: هرکس که کارت عضویت در اینجا صادر کرد همان کافی است و مصونیت پیدا می‌کند! اساساً فلسفه شهادت حسین بن علی علیه السلام این بود که می‌خواست اسلام را در مرحله عمل زنده کند. اشْهَدُ انَّک قَدْ اقَمْتَ الصَّلوةَ وَ اتَیتَ الزَّکوةَ وَ امَرْتَ بِالْمَعْروفِ وَ نَهَیتَ عَنِ الْمُنْکرِ وَ جاهَدْتَ فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ «۱». یعنی تو کشته شدی که اسلام را در عمل زنده کنی. ولی ما می‌گوییم: نه، او کشته شد برای اینکه عمل را در اسلام بمیراند، انتساب و وابستگی ظاهری را درست کند! این داستان را یادم هست در ده سال پیش در انجمن ماهانه نقل کردم: ابوالفرج اصفهانی کتاب معروفی دارد به نام اغانی یعنی اغنیه‌ها، آهنگهای موسیقی. یکی از جریاناتی که در دنیای اسلام رخ داد این بود که خلفا تدریجاً به یک شکل عجیبی به لهو و غنا رو آوردند، یعنی همان حالتی که اگر در هر ملتی رسوخ بکند آن را به سوی فساد می‌کشاند. دربارهای آنها شده بود دربار عیاشی، شرابخواری، رقص، موسیقی و انواع آهنگها، بعد چه جناح عظیمی به نام موسیقیدانها و به قول امروز هنرمندان و هنرپیشگان در دنیای اسلام به وجود آمد. ابوالفرج اصفهانی خودش اموی و از مورّخین بسیار زبردست است و اتفاقاً عالم با انصافی است و کتابی نوشته به نام مَقاتل الطالبیین. مقتلهای آل ابی‌طالب را ذکر کرده و کتاب معتبری است و علمای شیعه هم به کتاب او اعتماد می‌کنند و انصافاً می‌شود گفت این کتاب را بی‌طرفانه نوشته است. کتاب اغانی هجده جلد و بیشتر مربوط به سرگذشت هنرمندان و هنرپیشگان و موسیقیدانهای دنیای اسلام است. او در این کتابش چیزهای خیلی عجیبی نقل کرده است. از جمله می‌گوید: یک وقت یک شیعی با یک مُرْجئی با یکدیگر سخت بر سر همین مسئله عمل مباحثه

پاورقی : (۱). مفاتیح‌الجنان، زیارت امام حسین علیه السلام در روز عید فطر و قربان در روضه مطهره.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۵، ص: ۴۳۸

می‌کردند؛ مرجئی می‌گفت اساس این است که آدم ایمان داشته باشد، عمل مهم نیست. شیعه می‌گفت ایمان از عمل انفکاک ندارد، اگر عمل نباشد ایمان نیست. مباحثه آنها شدید شد، نه این قانع می‌شد و نه آن. برای فیصله دادن به نزاع، گفتند اولین کسی که از سر کوچه پیدا شد، از او می‌پرسیم که حق با کدام یک از ماست. اتفاقاً اولین کسی که آمد یک نفر موسیقیدان بود (و به همین تناسب این داستان را در کتاب اغانی نقل کرده است). مرجئی خیلی خوشحال شد که عجب آدم مناسبی پیدا شد و الآن طرف مرا خواهد گرفت. به او گفتند ما چنین مباحثه‌ای داریم. شیعی گفت: عقیده من این است که عمل از ایمان انفکاک ندارد و سعادت انسان در گرو عملش است. مرجئی گفت: من می‌گویم عمل ارزشی ندارد، سعادت انسان در گرو ایمان و عقیده اوست. عقیده تو چیست؟ موسیقیدان قدری فکر کرد و گفت: اعْلای شیعِی وَ اسْفَلی مُرْجِئی. از سر تا کمرم شیعه و از کمر به پایین مرجئی هستم. می‌خواست بگوید من فکرم شیعی است اما در عمل مرجئی هستم. ما امروز وقتی وارد دنیای شیعه می‌شویم و به خودمان نگاه می‌کنیم می‌بینیم خودمان از سر تا قدم مرجئ هستیم. دائماً دنبال بهانه‌هایی هستیم بلکه بهشت را با یک بهانه درست بکنیم. می‌گوییم بهشت را به «بها» نمی‌دهند، به «بهانه» می‌دهند. این را چه کسی گفته است؟ علی بن ابی‌طالب علیه السلام از بهشت به «بها» تعبیر می‌کند و می‌گوید «ثمن»، ثمن اعمال شما، ولی ما می‌گوییم نه، بهشت را به «بها» نمی‌دهند، یعنی بهشت را نمی‌شود با عمل تهیه کرد و خرید، بهانه‌ای باید درست کرد. این نوعی گریز از واقعیت به خیال است. وای به حال ملتی که این جور فکر کند و بگوید بهشت را به «بها» نمی‌دهند ولی به یک بهانه دروغین می‌دهند. وای به حال ملتی که پایه سعادت خود را بر وهم و خیال بگذارد. در این زمینه مطلب بسیار زیاد است و اگر به قرآن کریم مراجعه کنیم می‌بینیم مطلب کاملًا مشخص است. قرآن یهودیان را که آن وقت چنین فکری داشتند- و حالا چنین فکری ندارند- سخت می‌کوبد. این فکر که ملتی برای خودش امتیازی در نزد پروردگار قائل و معتقد باشد که اگر من کار بد بکنم خدا به کار بد من کاری ندارد ولی اگر کار خوب بکنم چند برابر جزای خوب می‌دهد، اساساً مال یهودیها

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۵، ص: ۴۳۹

بود و قرآن زیاد آن را نقل می‌کند. اینها می‌گفتند ما هرچه گناه بکنیم، هرچه کار بد بکنیم، به جهنم نمی‌رویم. ما نژاد ممتاز هستیم، فرضاً اگر به جهنم برویم، یک تشریفاتی است و بعد از چند روز خلاص می‌شویم، بهشت مال ماست. وَ قالوا لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ الّا ایاماً مَعْدودَةً «۱». ببینید قرآن در اینجا چگونه بحث می‌کند. در تفاسیر وارد شده است که در مدینه، هم یهودی بود هم مسیحی و هم مسلمان. در میان عده‌ای از مسلمانان و مسیحیان و یهودیان اختلاف می‌شود؛ مسلمانها می‌گویند ما حالا که مسلمان شدیم ملت ممتاز هستیم و خدا برای ما امتیاز قائل است و هرکار بدی بکنیم خدا از ما می‌گذرد؛ مسیحیها می‌گویند خیر، ما چنین هستیم؛ و یهودیها هم همین را می‌گویند. ببینید قرآن چگونه جواب می‌دهد: لَیسَ بِامانِیکمْ وَ لا امانِی اهْلِ الْکتابِ مَنْ یعْمَلْ سوءً یجْزَ بِهِ «۲». نه مطلب آن طوری است که شما مسلمانها آرزو کردید (مخاطبش مسلمانهاست) و آرزویش را در دلتان پروراندید، و نه آن طور است که اهل کتاب خیال کردند و آرزویش را در دلشان پروراندند؛ خدا با هیچ کس خویش و قومی ندارد، مَنْ یعْمَلْ سُوءً یجْزَ بِهِ هرکسی کار بد بکند خداوند به او کیفر خواهد داد. ببینید قرآن چگونه و با چه صراحتی این خیال را که مقدمه انحطاط مسلمانان بود از سرشان بیرون آورد! فرمود بروید عمل خودتان را تصحیح کنید.

دو داستان

ما در عصر ائمه هم می‌بینیم که این فکر می‌خواسته در میان شیعیان رواج پیدا کند و ائمه ما چقدر با آن مبارزه می‌کردند! دو داستان در این زمینه برای شما نقل می‌کنم. در زمانی که حضرت رضا علیه السلام در مرو بودند، همان وقتی که مأمون حضرت را احضار کرده و می‌خواست ولایتعهدی را به ایشان واگذارد و حضرت نمی‌پذیرفتند و بالاخره بالاجبار یک قبول ظاهری کردند که هرکس دقت می‌کرد می‌فهمید که در واقع قبول نکرده‌اند و مثل یک آدم معترض بودند و اصلًا در هیچ کاری تصرف نمی‌کردند، جلسه‌ای بود که افراد زیادی حاضر بودند و حضرت صحبت می‌کردند.

پاورقی : (۱). بقره/ ۸۰. (۲). نساء/ ۱۲۳.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۵، ص: ۴۴۰

حضرت رضا علیه السلام برادری دارد به نام زید بن موسی بن جعفر که به او «زیدُ النّار» هم می‌گویند و در مدینه قیام کرد و قیامش سرکوب شد و مأمون به خاطر حضرت رضا او را بخشید. او هم در این جلسه حاضر بود. ما دو زیدِ امامزاده داریم: یکی زید بن علی بن الحسین برادر حضرت باقر علیه السلام و یکی هم زید بن موسی بن جعفر برادر حضرت رضا علیه السلام. از این دو زید، زید بن علی بن الحسین علیه السلام جلیل‌القدر است، اوست که پیشوای زیدیه است. شیعیان یمن بعد از حضرت امام زین‌العابدین علیه السلام زید را پیشوا می‌دانند. زید به حسب اعتقاد ما شیعیان- یعنی به حسب آنچه که از ائمه رسیده است- بسیار مرد جلیل‌القدری بوده و هیچ مدعی امامت نبوده است و این ادعا را بعد به او نسبت داده‌اند. ولی زیدُالنّار این جور نیست. حضرت رضا علیه السلام همین طور که با مردم صحبت می‌کردند یک وقت متوجه شدند که زید در کناری نشسته و عده‌ای را مخاطب خودش قرار داده و به طور خصوصی با آنها حرف می‌زند. حضرت گوش کردند دیدند مرتب نَحْنُ نَحْنُ می‌گوید، یعنی ما اهل بیت چنینیم، ما خاندان پیغمبر چنان هستیم، خدا با ما چنین رفتار خواهد کرد، و این امتیازها را ذکر می‌کند. نوشته‌اند حضرت همین‌جور که با مردم صحبت می‌کردند، ناگهان سخن خودشان را قطع و رو کردند به زید و فرمودند: ای زید! این مهملات چیست که به مردم می‌گویی؟! این امتیازات چیست که تو فرض کرده‌ای که ما با خدا قوم و خویشی داریم؟ آیا ما چون اهل بیت پیغمبر هستیم با خدا قوم و خویشی داریم؟ بعد فرمود: ای زید! اگر این جور باشد که تو می‌گویی، که ما چون اهل بیت پیغمبر هستیم اگر لغزشی هم بکنیم خدا ما را می‌بخشد، ما تضمین‌شده و تأمین‌شده هستیم، اگر این مهملاتی که می‌بافی درست باشد، تو از پدرت موسی بن جعفر افضل هستی، برای اینکه تو هم تضمین‌شده‌ای و به بهشت می‌روی، پدرت موسی بن جعفر هم به بهشت می‌رود، اما پدرت یک عمر در دنیا عمل و کوشش کرد و اجتهاد و عبادت نمود و تو یک عمر به بطالت گذراندی. آن طور که تو می‌گویی، لازمه‌اش این است که تو و پدرت موسی بن جعفر علیه السلام هر دو در نزد خدا مقرّب باشید؛ پس تو از پدرت خیلی افضل هستی چون او یک عمر عبادت کرد و تو بی‌عبادت به آنجا می‌رسی که پدرت رسیده است.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۵، ص: ۴۴۱

بعد حضرت برای اینکه این خیال را از دِماغ این آدم بیرون کند، رو کرد به «وَشاء» که از علما و رُوات و محدّثین کوفه بود و آمده بود خدمت امام رضا علیه السلام. (یک فکر غلطی آن وقت در کوفه وجود داشته و حضرت هم آگاه بود و اشاره به آن می‌کند.) فرمود: وَشاء! در کوفه مردم این آیه قرآن را که راجع به نوح علیه السلام و پسرش است چگونه می‌خوانند، آنجا که نوح به خدا خطاب می‌کند: رَبِّ انَّ ابْنی مِنْ اهْلی وَ انَّ وَعْدَک الْحَقُ «۱»، بعد دنبالش خدا چه خطاب کرد؟ وشاء فهمید، گفت بعضی در کوفه پیدا شده‌اند می‌گویند آیه را این جور باید خواند: انَّهُ لَیسَ مِنْ اهْلِک انَّهُ عَمَلُ غَیرِ صالِحٍ. وقتی که نوح به خدا عرض کرد خدایا این پسرم جزء خاندان من است، او را ببخش (دلش به حال پسرش سوخت اما پسر، گنهکار است) و اجازه بده من او را با خودم سوار کشتی کنم تا غرق نشود، آیه آمد: انَّهُ لَیسَ مِنْ اهْلِک این جزو خاندان تو نیست انَّهُ عَمَلٌ غَیرُ صالِحٍ «۲». ولی وشاء گفت بعضی از مردم این جور می‌خوانند: انَّهُ عَمَلُ غَیرِ صالِحٍ. آیه را این جور معنی کردند که نوح علیه السلام گفت: خدایا این پسر من است، او را بر من ببخش؛ بعد آیه را به گونه‌ای مسخ کردند که معنایش این می‌شود که خدا گفت: ای نوح! تو اشتباه می‌کنی، این پسر تو نیست، اگر از نسل تو می‌بود، به خاطر تو او را می‌بخشیدم. من یک پیغمبر را به خاطر بچه‌اش از خودم نمی‌رنجانم ولی تو اشتباه می‌کنی، او از نسل تو نیست، عمل تو نیست، فرزند تو نیست، فرزند یک آدم نابکار و فاسق است! حالا این چقدر اهانت به مقام یک پیغمبر است که به او بگویند زنی که در خانه توست بدکاره است و بچه‌ای را که از تو نیست به ریش تو بسته است! گفت بله، بعضی از مردم کوفه آیه را چنین می‌خوانند. حضرت فرمود: دروغ می‌گویند. اینها آیه قرآن را تحریف می‌کنند. آیه این است: انَّهُ عَمَلٌ غَیرُ صالِحٍ این مجسمه عمل فساد است، گرچه پسر توست. این، پسر تو از نظر نسلی است ولی واقعاً جزء خاندان معنوی تو نیست، جزء خاندان مادی توست. ای نوح! چرا از چنین پسر فاسد و فاسقی شفاعت می‌کنی؟! بنابراین تقاضای یک پیغمبر بزرگ، پیغمبری که اولوا العزم است، مبنی بر اینکه خدایا این پسر را به من ببخش، پذیرفته

پاورقی : (۱). هود/ ۴۵. (۲). هود/ ۴۶.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۵، ص: ۴۴۲

نشد و رد شد. به طوری که در روایات وارد است نوح سالیان دراز گریه می‌کرد و از این خواهش نابجایی که کرده بود استغفار می‌نمود. بعد حضرت رضا فرمود: مگر پسر نوح پیغمبرزاده نبود؟ ای زید! پس چرا خدای تبارک و تعالی حاضر نشد خواهش یک پیغمبر را درباره یک پیغمبرزاده بپذیرد و گفت او فاسق و فاسد و مجسمه عمل غیر صالح است. شما از این بهتر چه می‌توانید پیدا کنید؟ روایت دیگری برایتان بخوانم که در کافی است. معلوم می‌شود از همان زمانها معمول بوده است که حدیث و روایت را مسخ و تحریف می‌کرده‌اند. شخصی آمد خدمت حضرت صادق علیه السلام و عرض کرد: حدیثی از شما روایت کرده‌اند، می‌خواهم بدانم درست است یا نادرست. راجع به ولایت و مسئله عمل است. آیا راست است که شما فرموده‌اید: اذا عَرَفْتَ فَاعْمَلْ ما شِئْتَ «۱» یعنی هر وقت معرفت به امامت درست شد هر اندازه و هرچه می‌خواهی عمل کن. حضرت فرمود: بلی من این جمله را گفته‌ام. عرض کرد: وَ انْ زَنی وَ انْ سَرَقَ ۲؟ آیا معنی حرف شما این است که اگر کسی معرفت به امام پیدا کرد هرکاری که دلش می‌خواهد ولو زنا و یا دزدی بکند؟ تا این جمله را گفت امام برآشفت و فرمود: وای بر شما، شما این جور معنی کلام ما را می‌فهمید؟! معنی این جمله‌ای که من گفتم این نیست که شما فهمیده‌اید؛ مقصود من این است که وقتی امام را شناختید و معرفت به امام پیدا کردید، آنگاه هرچه دلتان می‌خواهد عمل صالح انجام دهید، برای اینکه امام را شناخته‌ای و می‌فهمی چه جور عمل صالح انجام دهی، شرط قبول عمل را پیدا کرده‌ای. حالا که امام‌شناس شده‌ای، حالا که علی‌شناس شده‌ای، حالا که حسین‌شناس شده‌ای، هرچه می‌خواهی عمل خیر کن. من کی گفتم وقتی امام را شناختی هر فسق و فجوری را که خواستی انجام بده؟! وقتی که ما به قرآن کریم و سنت پیغمبر و روایات ائمه خودمان مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم عمل اصالت دارد؛ می‌بینیم آنها سعادت بشر را در گرو عمل بشر می‌دانند یعنی در گرو آن کاری که با نیروی خود بشر باید به وجود بیاید؛ می‌بینیم بشر را متوجه نیروی خودش می‌کنند و تمام اتّکاءها و اتّکالهای موهوم را از او

پاورقی : (۱) و ۲. اصول کافی، ج ۴/ ص ۲۰۷.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۵، ص: ۴۴۳

می‌گیرند.

فکر مسخ‌شده

اما به فکر امروز خودمان که نگاه می‌کنیم می‌بینیم عمل به عناوین و اسامی مختلف تحقیر می‌شود؛ می‌بینیم ملت ما به چیزی که اعتنا ندارد عمل است. مثلًا پیش خودش خیال می‌کند که اگر بتوانم در حرم حضرت رضا علیه السلام یا در حرم امام حسین علیه السلام یک جا قبری پیدا کنم، این جانشین همه چیز حساب می‌شود. این کجا و فکر اسلام کجا! آیا مردمی که فکر می‌کنند که اگر در عمرشان هرکار کردند، کردند ولی بعد از فوتشان در پایین پای حضرت رضا علیه السلام دفن شدند، همه کارها یکجا نادیده گرفته خواهد شد، روی سعادت را می‌بینند؟ فکر نمی‌کند که اگر تو در پایین پای حضرت رضا علیه السلام می‌خواهی دفن شوی هارون‌الرشید هم در پایین پای حضرت رضا علیه السلام مدفون است؛ پس یکی از کسانی که باید از مجازات الهی مصون بماند هارون‌الرشید است، پس چرا وقتی که از بالای سر حضرت می‌خواهی رد شوی می‌گویی بر هارون و مأمون لعنت؟ این را می‌گویند یک فکر مسخ‌شده و مرده. اینکه می‌گوییم احیای تفکر اسلامی، یکی از مواردش این است که در مسئله عمل، فکر ما باید زنده بشود، باید بفهمیم اسلام دین عمل است، دین وابستگیهای خیالی نیست.

مسئله بست

اسلام بست ندارد. در قدیم بست بود و خوب شد آن بستها ور افتاد. کسی که جرمی مرتکب می‌شد و مأمورین می‌خواستند او را بگیرند، می‌رفت به خانه یک مرد متنفّذ، یک عالم روحانی و آنجا می‌نشست و هیچ قدرتی نمی‌توانست او را از بست خارج کند. جرم مرتکب شده بود و به حکم قانون عرفی و قانون شرعی باید محاکمه و مجازات شود، ولی نه، آقا رفته در فلان خانه بست نشسته و چه کسی جرئت می‌کند او را از بست بیرون بیاورد؟ ما خیال می‌کنیم در دستگاه الهی هم از این بستهای موهوم وجود دارد! نه، این جور نیست. قسم به خود حسین بن علی علیه السلام این جور نیست. قسم به خود حضرت رضا علیه السلام این جور نیست. اصلًا این خلاف فکر حسین بن علی علیه السلام است، خلاف فکر علی بن ابی‌طالب علیه السلام است، خلاف فکر

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۵، ص: ۴۴۴

حضرت رضا علیه السلام است. آنها در همه عمرشان و در زندگی خودشان این حرفها را نپذیرفتند، آیا در مماتشان می‌پذیرند؟! شما وقتی نهج‌البلاغه را مطالعه می‌کنید می‌بینید در این کتاب دو مطلب است که مرتب تکرار می‌شود: تقوا و عمل. ما چشمهایمان را می‌بندیم و می‌گوییم اینها را قبول نداریم. ما نه به تقوا اعتقاد داریم و نه به عمل، یک عمر زندگی می‌کنیم بدون تقوا و عمل، بعد وصیت می‌کنیم که ما را ببرند در نجف دفن کنند، کارمان درست می‌شود!!

دو حدیث نبوی

دو حدیث در همین زمینه از رسول اکرم صلی الله علیه و آله بخوانم. رسول اکرم صلی الله علیه و آله در روزهای اول بعثتشان که آیه نازل شد: وَ انْذِرْ عَشیرَتَک الْاقْرَبینَ «۱» بنی‌هاشم را جمع کرد و فرمود: بنی‌هاشم! بنی‌عبدالمطّلب! نبینم که در روز قیامت مردم دیگر بیایند در محضر عدل پروردگار با توشه عمل صالح ولی شما بیایید و اتّکالتان به من باشد و بگویید پیغمبر از ماست که این به حالتان فایده نخواهد بخشید. و از این بالاتر در روایت است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله رو می‌کند به یگانه فرزند عزیزش وجود مقدس صدیقه طاهره سلام‌اللَّه علیها- آن کسی که درباره‌اش می‌گوید: بِضْعَةٌ مِنّی او پاره جگر من است- و می‌فرماید: یا فاطِمَةُ اعْمَلی بِنَفْسِک دخترکم! خودت برای خودت عمل کن انّی لااغْنی عَنْک شَیئاً من به درد تو نمی‌خورم، از انتسابت با من کاری ساخته نیست. تعلیمات مرا بپذیر و دستورات مرا عمل کن، مگو پدرم پیغمبر است. پدرم پیغمبر است، به دردت نمی‌خورد، به دستور پدرت عمل کردن به دردت می‌خورد. شما وقتی زندگی حضرت زهرا را مطالعه می‌کنید، می‌بینید در فکر این انسان کأ نّه وجود ندارد که من دختر پیغمبر آخرالزمان هستم. حدیث است که وقتی به محراب عبادت می‌ایستاد بدنش به لرزه در می‌آمد، ماهیچه‌های بدنش می‌لرزید، از خوف خدا گریه می‌کرد. شبهای جمعه را تا صبح نمی‌خوابید و می‌گریست. زندگی علی بن ابی‌طالب علیه السلام را ببینید. من نمی‌دانم چرا ما این جور شدیم؟! اگر بناست این نسبتها منهای عمل به درد بخورد، اگر عمل در کار اثری نداشته باشد، حضرت زهرا که از همه شایسته‌تر بود و همچنین امام زین‌العابدین علیه السلام، امام حسن علیه السلام، امام

پاورقی : (۱). شعراء/ ۲۱۴.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۵، ص: ۴۴۵

حسین علیه السلام و خود علی بن ابی‌طالب علیه السلام که گاهی می‌دیدند در دل شب از خوف خدا غش کرده است، چه علتی داشت؟ آیا او فکر نمی‌کرد که من اولین مؤمن به اسلام هستم، من داماد پیغمبر هستم و پیغمبر شخصاً به من علاقه دارد؟ این، تعلیم اسلام بود. اسلام وقتی صحیح تعلیم داده می‌شد نتیجه‌اش این بود که پسر پیغمبر روی انتسابش به پیغمبر هرگز حساب نمی‌کرد، روی عمل خودش حساب می‌کرد، حسابش فقط روی این بود که برنامه پیغمبر را اجرا کند. این یکی از آسیبهایی است که بر تفکر اسلامی از صدر اسلام وارد شد، اما این آسیب در صدر اسلام ضعیف بود و عرض کردم که شیعیان و اکثریت اهل تسنن در مقابل این فکر بودند، اما به علل مختلفی این فکر توسعه پیدا کرد و مثل یک خوره که ما را بخورد، خورد. بعد ببینید در این زمینه چه خوابها و چه قضیه‌ها نقل می‌کنند. موضوعی است که من چند بار در مجامع عرض کرده‌ام. البته خواب است، اساسی ندارد ولی از نظر سوء تربیت و بدآموزی خیلی اثر دارد. مقدس اردبیلی در میان علمای شیعه معروف به زهد و تقواست و واقعاً هم این جور بوده، مرد ملّا و فقیه محققی است و شیخ انصاری از ایشان به «محقق اردبیلی» تعبیر می‌کند. مرد بسیار بسیار متقی و زاهدی است و برای او حتی کرامتها نقل می‌کنند. در اینکه مرد عمل بوده است و آن طور که خودش فکر می‌کرده و تشخیص می‌داده اهل عمل بوده است، شکی نیست. این مردی که مجسمه عمل بود، بعد از مردنش کسی می‌گوید که من او را در خواب دیدم، از او پرسیدم خدا با تو چه کرد؟ گفت: خدا به من محبت کرد، عنایت کرد. گفتم چه چیز تو را نجات داد؟ گفت: «دیدیم بازار عمل کساد است.» یعنی چه؟! قرآن می‌گوید: بازار عمل رواج است، آن وقت یک خواب به ما می‌گوید بازار عمل کساد است؟! اگر بازار عمل کساد است پس بازار چه چیز رواج است؟! اینهاست که مثل خوره تا مغز استخوان ما را می‌خورد و ما را فاسد می‌کند. روایتی هم از حضرت باقر علیه السلام برایتان می‌خوانم. البته روایات زیادی است که در کتاب کافی هست. حضرت باقر علیه السلام پیغامی دارند برای شیعیان تحت عنوان ابْلِغْ شیعَتَنا یا: ابْلِغوا

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۵، ص: ۴۴۶

شیعَتَنا
«۱». معلوم می‌شود حضرت احساس می‌کرده‌اند که همین فکر غلط که طبیعت تنبل‌پرور انسان آن را می‌پذیرد، در بین شیعیان هم دارد رواج پیدا می‌کند. فرمودند: از طرف ما به شیعیان ما ابلاغ کنید که شیعه ما نیست مگر کسی که اهل ورع و پارسایی و تقوا و اهل اجتهاد باشد (اجتهاد در اینجا یعنی کوشش)، اهل کوشش و فعالیت و عمل باشد. غیر از این ما شیعه‌ای را هرگز نمی‌پذیریم. در نهج‌البلاغه است که کسی آمد خدمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام، عرض کرد مرا نصیحتی بفرمایید. حضرت در مقام نصیحت او چند جمله فرمودند که اولین جمله‌اش این است: لاتَکنْ مِمَّنْ یرْجُو الْاخِرَةَ بِغَیرِ عَمَلٍ وَ یرَجِّی التَّوْبَةَ بِطولِ الْأمَلِ، یقولُ فِی الدُّنْیا بِقَوْلِ الزّاهِدینَ وَ یعْمَلُ فیها بِعَمَلِ الرّاغِبینَ «۲». اگر ما امروز به علی علیه السلام عرض کنیم آقا ما را نصیحتی کنید، قطعاً از همین ردیف با ما صحبت خواهد کرد. فرمود: از کسانی مباش که امید به آخرت می‌بندند ولی بدون عمل (این، امید و رجاء کاذب است) و از آن کسان مباش که توبه را دوست دارد و دلش می‌خواهد توبه کند ولی با طول امل و آرزوهای دراز، یعنی توبه را تأخیر می‌اندازد و با خود می‌گوید دیر نمی‌شود، وقت هنوز باقی است. می‌فرماید: ای مرد! از آن کسان مباش که آخرت را دوست می‌دارد ولی نمی‌خواهد عمل کند. معنی جمله بعد این است: از آن کسانی مباش که وقتی سخن می‌گوید سخن کسی است که به مادیات دنیا بی‌اعتناست ولی وقتی پای عمل به میان می‌آید آدم اسیر و بیچاره‌ای است، عملش عمل شیفتگان و مغرورین به دنیاست.

پاورقی : (۱) بحارالانوار، ج ۷۱/ ص ۱۷۹. (۲) نهج‌البلاغه فیض الاسلام، حکمت ۱۴۲ صفحه ۱۱۶۰.



کلمات کليدی : عمل
منبع : فصل دوم از کتاب احیای تفکر اسلامی
شماره صفحه در کتاب منبع : ۳۳-۵۰
تاریخ ایراد سخنرانی : ۱۳۴۹/۲/۱۱ هجری شمسی (۲۴ صفر ۱۳۹۰) - حسینیۀ ارشاد

لطفاً نظر خود را بنویسید: