نسخه چاپی دانلود صوت کتاب منبع [محل این فیش]

پخش کننده صوت


مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۱۹۲

شواهدی از قرآن و نهج البلاغه

ببینید قرآن در این زمینه چه می‌گوید: وَ مَنْ کانَ فی هذِهِ اعْمی فَهُوَ فِی الْاخِرَةِ اعْمی وَ اضَلُّ سَبیلًا «۱» هرکس در این دنیا کور باشد، در آخرت هم کور است و گمراهتر. ائمه و غیر ائمه در تفاسیر گفته‌اند- و روشن است- که مقصود این نیست که هرکس چشمهای ظاهری‌اش در این دنیا کور باشد، در آن دنیا هم کور خواهد بود (اگر این‌طور باشد، مثلًا ابوبصیر از اصحاب امام جعفر صادق علیه السلام در آن دنیا وضع بدی دارد!)، مقصود این است که هرکس در این دنیا چشم باطنش از دیدن حقایق، از دیدن خدای خودش، از دیدن آیات خداوند و از آنچه که باید به آن ایمان داشته باشد کور باشد، در آن دنیا کور محشور می‌شود و غیر از این امکان ندارد. اگر فرض کنیم کسی در این دنیا تمام اعمال خوبی را که یک انسان باید انجام دهد انجام داده، تمام امر به معروف‌ها و نهی از منکرها را انجام داده و مثل زاهدترین زاهدها در دنیا زندگی کرده و عمر خود را وقف خلق خدا کرده است، اما به خدا ایمان ندارد و معاد و عالم هستی را نمی‌شناسد، این انسان کور است و قطعاً در آن دنیا هم کور است. دیگر صحبت این نیست که ایمان، فقط مقدمه این زحمتها و تلاشها و عملهاست و عمل یک فرد باید درست باشد، ایمان هم نداشت مسئله‌ای نیست. فخر رازی در یک رباعی خیلی عالی می‌گوید:
ترسم بروم عالم جان نادیده
بیرون روم از جهان، جهان نادیده
در عالم جان چون روم از عالم تن
در عالم تن عالم جان نادیده
می‌ترسم از این جهان بروم، اما جهان را ندیده باشم. مقصود این نیست که این در و دیوار و زمین و کوه و دریا و ستاره را ندیده باشم. مقصود این است که می‌ترسم چشم دلم باز نشده باشد و روح جهان، مبدأ و آغاز جهان و آن چیزی را که اسلام «ایمان» می‌گوید درک نکرده باشم و از این جهان بروم. می‌گوید: من که در عالم تن، عالم جان را ندیده‌ام پس چگونه وقتی از عالم تن به عالم جان رفتم، آنجا را می‌توانم ببینم؟ اینجا باید می‌دیدم که نتوانستم ببینم. او در این رباعی همین آیه

پاورقی : (۱) اسراء/ ۷۲

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۱۹۳

وَ مَنْ کانَ فی هذِهِ اعْمی فَهُوَ فِی الْاخِرَةِ اعْمی وَ اضَلُّ سَبیلًا را معنی می‌کند. قرآن در جای دیگری می‌فرماید: قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنی اعْمی وَ قَدْ کُنْتُ بَصیراً. قالَ کَذلِکَ اتَتْکَ ایاتُنا فَنَسیتَها وَ کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنْسی «۱». در قیامت همین بنده‌ای که کور محشور می‌شود اعتراض می‌کند، می‌گوید: خدایا تو چرا مرا کور محشور کردی؟ من که در آن دنیا چشم داشتم، چرا در اینجا کور هستم؟ [خطاب می‌رسد] که آن چشمی که در آن دنیا داشتی، به درد اینجا نمی‌خورد. اینجا چشم دیگری لازم است و تو خودت آن چشم دیگر را در دنیا کور کردی، اینجا هم کور هستی. اتَتْکَ ایاتُنا نشانه‌های ما در آن دنیا بود؛ تو بجای اینکه از روی آن نشانه‌ها ما را ببینی و بشناسی و حقیقت را درک کنی، خودت را در آن دنیا کور کردی و حال که در عالم حقیقت می‌آیی کور محشور می‌شوی. در این عالم فقط بینش حقیقی است که مفید است. در سوره مطفّفین می‌فرماید: کَلّا انَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجوبونَ «۲» رهاشان کن! اینها در آن روز از خدای خود در پرده و حجاب‌اند؛ اینها در دنیا باید پرده غفلت را از جلو چشمشان عقب بزنند و ببینند. معنای ایمان این است: ای انسان! تو در این دنیا آمده‌ای که چشم تو در همین دنیا آن دنیا را ببیند، گوش تو در همین دنیا آن دنیا را بشنود. مکرر گفته‌ام که خیلی خوشوقتم که می‌بینم جوانان ما- بالخصوص- به نهج البلاغه توجه دارند. اما همه جنبه‌های نهج البلاغه را ببینید. ببینید نهج البلاغه راجع به گوشهایی اینچنین، چگونه سخن می‌گوید. نهج البلاغه برای ایمان اصالت قائل است. نمی‌گوید ارزش ایمان فقط ارزش زیربنایی و فکری و اعتقادی است (نه اینکه می‌خواهم بگویم زیربنا نیست)، می‌گوید در عین اینکه ایمان ارزش زیربنایی و فکری و اعتقادی دارد، ارزش اصیل هم دارد.

پاورقی : (۱) طه/ ۱۲۵ و ۱۲۶ (۲) مطفّفین/ ۱۵

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۱۹۴

علی علیه السلام در نهج البلاغه درباره «اهل اللَّه» می‌گوید: یَتَنَسَّمونَ بِدُعائِهِ رَوْحَ التَّجاوُزِ «۱» اینها کسانی هستند که در حالی که خدا را می‌خوانند و استغفار می‌کنند و غرق در استغفار هستند، نسیم آمرزش را در درون خود احساس می‌کنند؛ یعنی احساس می‌کنند که آمرزیده شده‌اند، نسیم تجاوز را در روح خود احساس می‌کنند «۲» و «۳» علی علیه السلام می‌فرماید: انَّ اللَّه تَعالی جَعَلَ الذِّکْرَ جَلاءً لِلْقُلوبِ، تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ وَ تَنْقادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعانَدَةِ، وَ ما بَرِحَ لِلَّهِ- عَزَّتْ الاؤُهُ- فِی الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَ فی ازْمانِ الْفَتَراتِ عِبادٌ ناجاهُمْ فی فِکْرِهِمْ وَ کَلَّمَهُمْ فی ذاتِ عُقولِهِمْ «۴». فقط قسمت اخیرش را برایتان معنی می‌کنم: در هر دوره‌ای «۵» افرادی وجود دارند که در فکر و درون خود با خدای خود حرف می‌زنند و از او سخن می‌شنوند: عِبادٌ ناجاهُم فی فِکْرِهِمْ وَ کَلَّمَهُمْ فی ذاتِ عُقولِهِمْ خدا در فکر و عقلشان با آنها حرف می‌زند. پس در اسلام معرفت خدا و حتی ملائکه خدا که وسایط عالم وجودند، و معرفت انبیا و اولیای خدا که به صورت دیگری واسطه فیض حق به سوی ما هستند، و معرفت اینکه ما در این دنیا که آمده‌ایم برای چه آمده‌ایم و به کجا می‌رویم، و معرفت اینکه بالاخره خواه ناخواه به سوی حق بازگشت می‌کنیم و همه چیز به سوی حق بازگشت می‌کند (یعنی معاد)، این معارف اصالت دارد. ایمان به حقایق اصالت دارد و ضمن اینکه اصالت دارد، زیربنای فکری و اعتقادی ایدئولوژی اسلامی هم

پاورقی : (۱) نهج البلاغه، خطبه ۲۲۰ (۲) اینها چیزهایی است که از سطح فکر امثال ما بالاتر است و شاید نتوانیم باور کنیم. (۳) «تجاوز حق» یعنی گذشت حق از گناهان، مغفرت حق، آمرزش حق. (۴) [ابتدای همان خطبه] (۵) بنا به گفته علی علیه السلام هیچ دوره‌ای نیست که در آن چنین افرادی وجود نداشته باشند. در زمان ما هم وجود دارند.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۱۹۵

هست، و یک ایمان صددرصد اصیل می‌تواند زیربنای فکری و اعتقادی بسیار خوبی برای یک ایدئولوژی باشد. پس هیچ وقت عمل را فدای ایمان نکنید و ایمان را هم فدای عمل نکنید. هیچ کدام از ایندو نباید فدای دیگری شود.


منبع : فصل ششم از کتاب انسان کامل
شماره صفحه در کتاب منبع : ۱۴۰-۱۴۳
تاریخ ایراد سخنرانی : رمضان ۱۳۵۳ مسجد جاوید(تهران)

لطفاً نظر خود را بنویسید: