لینک ثابت نسخه چاپی دانلود صوت کتاب منبع [محل این فیش]

پخش کننده صوت


مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۱۷۱

مطلبی می‌خواهم بگویم [که شاید برای برخی ناراحت کننده باشد، چون] بعضی از جوانان از شنیدن چیزی که برخلاف میلشان باشد ناراحت می‌شوند. جمله‌ای به امام حسین علیه السلام منسوب شده است که نه معنایش درست است و نه در هیچ کتابی گفته شده که این جمله از امام حسین علیه السلام است و چهل، پنجاه سال هم بیشتر نیست که در دهانها افتاده است. می‌گویند امام حسین علیه السلام فرموده است: انَّ الْحَیاةَ عَقیدَةٌ وَ جِهادٌ حیات یعنی داشتن یک عقیده و در راه آن عقیده جهاد کردن. نه، این با فکر فرنگیها جور در می‌آید که می‌گویند انسان باید یک عقیده‌ای داشته باشد و در راه آن عقیده بجنگد. قرآن از «حق» سخن به میان می‌آورد. حیات از نظر قرآن یعنی حق پرستی و جهاد در راه حق، نه عقیده و جهاد در راه عقیده. عقیده ممکن است حق باشد و ممکن است باطل باشد. «عقیده» انعقاد است. هزاران انعقاد در ذهن انسان پیدا می‌شود. این، مکتب دیگری [غیر از اسلام] است که می‌گوید انسان باید بالاخره یک عقیده و آرمان و ایده‌ای داشته باشد و باید در راه آن آرمان هم جهاد و کوشش کند. حال آن عقیده چیست؟ می‌گویند هرچه می‌خواهد باشد. قرآن حرفهایش خیلی حساب شده است؛ همیشه می‌گوید حق و جهاد در راه حق، نمی‌گوید عقیده و جهاد در راه عقیده. می‌گوید اول عقیده‌ات را باید اصلاح کنی. بسا هست که اولین جهاد تو جهاد با خود عقیده‌ات است. اول باید با عقیده‌ات جهاد کنی و عقیده درست و صحیح و حق را به دست بیاوری. بعد که حق را کشف کردی، باید در راه حق جهاد کنی «۱».

پاورقی : (۱) [استاد در آخر جلسه نهم در این باره توضیح بیشتری می‌فرمایند.]



منبع : فصل پنجم از کتاب انسان کامل
شماره صفحه در کتاب منبع : ۱۱۱-۱۱۲
تاریخ ایراد سخنرانی : رمضان ۱۳۵۳ مسجد جاوید(تهران)

لینک ثابت نسخه چاپی دانلود صوت کتاب منبع [محل این فیش]

پخش کننده صوت


مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۱۷۸

طرز مواجهه با مرگ

شک نداریم یکی از مظاهر کمال انسان طرز مواجهه او با مرگ است، چون ترس از مرگ یک نقطه ضعف بزرگ در انسان است و بسیاری از بدبختیهای بشر ناشی از ترس از مرگ است، مانند تن به پستیها و دنائتها دادن و هزاران بدبختی دیگر. اگر کسی از مرگ نترسد، سراسر زندگیش عوض می‌شود و انسانهای خیلی بزرگ آن انسانهایی هستند که در مواجهه با مرگ، در نهایت شهامت و بلکه بالاتر از شهامت با لبخند و خوشرویی به سراغ مرگ رفته‌اند «۱». اگر مرگ در راه انجام مسئولیت فرا رسد، برای انسان سعادت است: انّی لا ارَی الْمَوْتَ الّا سَعادَةً وَ لَاالْحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ الّا بَرَماً «۲». مواجهه با مرگ به این شکل را کسی نمی‌تواند ادعا کند جز اولیای حق، آنها که مرگ برایشان جز انتقال از خانه‌ای به خانه دیگر و یا به تعبیر امام حسین علیه السلام جز عبور از روی یک پل چیز دیگری نیست. امام حسین علیه السلام صبح عاشورا به اصحابش فرمود: مَا الْمَوْتُ الّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِکُمْ عَنِ الْبُؤْسِ وَ الضَّرّاءِ الَی الْجَنانِ «۳» مرگ جز

پاورقی : (۱) ولی نه مرگی که خودکشی باشد، بلکه مرگی که در راه هدفشان باشد چون احساس می‌کنند که در زندگی رسالت و مسئولیت دارند. آدمی که خودکشی کند، از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرده است. (۲) لهوف، ص ۶۹؛ نفس المهموم، ص ۱۱۶ (۳) معانی الاخبار صدوق، ص ۲۸۹

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۱۷۹

یک پل که از رویش می‌گذرید، چیز دیگری نیست. اصحاب من! ما یک پلی پیش رو داریم که باید از روی آن عبور کنیم. این پل نامش مرگ است. از این پل که رد شدیم، دیگر رسیده‌ایم به آنجا که قابل تصور نیست. لحظه به لحظه که مرگ نزدیکتر می‌شود، چهره اباعبداللَّه خندان‌تر و متبسّم‌تر می‌شود. یکی از کسانی که همراه عمر سعد و وقایع نگار قضایا بود، در لحظات آخر حیات امام حسین علیه السلام- که دیگر جنگها تمام شده بود و ایشان در همان گودال قتلگاه، بی حال افتاده بودند- برای اینکه ثوابی کرده باشد رفت نزد عمر سعد «۱» و گفت: اجازه بده من یک جرعه آب برای حسین بن علی ببرم، چون او به هرحال رفتنی است؛ این آب را بخورد یا نخورد، برای تو تأثیری ندارد. عمر سعد اجازه داد. ولی وقتی این مرد رفت، آن لعین ازل و ابد (شمر) داشت برمی‌گشت، در حالی که سر مقدس را همراه داشت. همین مردی که برای امام آب برده بود، می‌گوید: وَ اللَّهِ لَقَدْ شَغَلَنی نورُ وَجْهِهِ عَنِ الْفِکْرَةِ فی قَتْلِهِ بشاشت چهره‌اش نگذاشت که اصلًا درباره کشته شدنش فکر کنم؛ یعنی در حالی که سر امام حسین بریده می‌شد، لبش خندان بوده است. انسان کامل یعنی انسانی که حوادث روی او اثر نمی‌گذارد ... «۲»

پاورقی : (۱) مثل بعضی از آدمهای مقدس پیشه ما که می‌خواهند عملی که هیچ زحمتی و عکس العملی نداشته باشد، انجام دهند و در ضمن ثوابی هم کرده باشند. (۲) [افتادگی از نوار است.]



منبع : فصل پنجم از کتاب انسان کامل
شماره صفحه در کتاب منبع : ۱۲۱-۱۲۳
تاریخ ایراد سخنرانی : رمضان ۱۳۵۳ مسجد جاوید(تهران)

لینک ثابت نسخه چاپی دانلود صوت کتاب منبع [محل این فیش]

پخش کننده صوت


مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۲۰۷

آیا «قرب به حق» درست است؟ بدون شک. مسلّم است که انسان اگر به آنجا برسد، بین او و خدا حجابی نیست و خدا را با دیده دل می‌بیند. او دیگر مثل ما نیست [که لازم باشد برایش این‌طور استدلال کنند:] به آسمان نگاه کنید تا خدا را کشف کنید، به زمین نگاه کنید تا خدا را کشف کنید، به برگ درخت نگاه کنید تا خدا را کشف کنید. خدا برای او از این برگ درخت و این زمین و آسمان روشنتر است. مگر امام حسین علیه السلام همین مطلب را نفرموده است: ا یَکونُ لِغَیْرِکَ مِنَ الظُّهورِ ما لَیْسَ لَکَ «۱»؟. شخصی از علی علیه السلام پرسید: آیا خدا را دیده‌ای؟ فرمود: من اصلًا خدایی راکه ندیده باشم عبادت نکرده‌ام! بعد برای اینکه او خیال نکند منظور، دیدن خدا با چشم است که خدا در یک [جایی] قرار گرفته باشد، فرمود: لا تَراهُ الْعُیونُ بِمُشاهَدَةِ الْعِیانِ وَ لکِنْ تُدْرِکُهُ الْقُلوبُ بِحَقائِقِ الْایمانِ «۲». با چشم سر، او را ندیده‌ام ولی با چشم دل دیده‌ام، شهودش کرده‌ام.

پاورقی : (۱) از فقرات دعای عرفه: [آیا غیر تو ظهوری دارد که تو نداری؟] (۲) نهج البلاغه، خطبه ۱۷۷



منبع : فصل هفتم از کتاب انسان کامل
شماره صفحه در کتاب منبع : ۱۵۹-۱۶۰
تاریخ ایراد سخنرانی : رمضان ۱۳۵۳ مسجد جاوید(تهران)

لینک ثابت نسخه چاپی دانلود صوت کتاب منبع [محل این فیش]

پخش کننده صوت


مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۲۴۲

عزت نفس در قرآن و حدیث

در اسلام با همه اینها که نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی هست، انَّ النَّفْسَ لَامّارَةٌ بِالسّوءِ هست، قَدْ افْلَحَ مَنْ زَکّیها. وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّیها هست، موتوا قَبْلَ انْ تَموتوا هست، در عین حال روی عزت نفس هم تکیه شده است. قرآن می‌فرماید: وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنینَ «۱». نمی‌گوید عزت نفس خودپرستی است. پیغمبر فرمود: اطْلُبُوا الْحَوائِجَ بِعِزَّةِ الْانْفُسِ. بشر به بشر حاجت پیدا می‌کند. فرمود: اگر حاجتی دارید هیچ وقت پیش کسی با ذلت حاجت نخواهید، با عزت نفس بخواهید؛ یعنی عزت خودتان را لکه‌دار نکنید، نگویید از نظر جهاد نفس و مبارزه با هوای نفس بهتر است که به شکل یک گدا از کسی چیزی بخواهم؛ نه، اسلام اجازه نمی‌دهد. اگر حاجتی پیش کسی داری، با عزت نفس حاجت خود را از او بخواه و بگیر. ببینید علی علیه السلام در میدان جنگ چه می‌گوید. اینجا صحبت از عزت نفس و شرافت است، می‌فرماید: فَالْمَوْتُ فی حَیاتِکُمْ مَقْهورینَ وَ الْحَیاةُ فی مَوْتِکُمْ قاهِرینَ «۲».
تن مرده و گریه دوستان
به از زنده و خنده دشمنان
مرا عار آید از این زندگی
که سالار باشم کنم بندگی
امام حسین علیه السلام می‌فرماید: مَوْتٌ فی عِزٍّ خَیْرٌ مِنْ حیاةٍ فی ذُلٍّ «۳» مردن در سایه عزت بهتر است از زندگی با ذلت. امام حسین علیه السلام نمی‌گوید جهاد با نفس حکم می‌کند که ما تن به حکم یزید و ابن زیاد بدهیم، چون بیشتر با نفس خودمان مجاهده کرده‌ایم!. الا وَ انَّ الدَّعِیَّ ابْنَ الدَّعِیِّ قَدْ رَکَزَ بَیْنَ اثْنَتَیْنِ بَیْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَیْهاتَ

پاورقی : (۱) منافقون/ ۸ (۲) نهج البلاغه، خطبه ۵۱ (۳) ملحقات احقاق الحق، ج ۱۱/ ص ۶۰۱

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۲۴۳

مِنَّا الذِّلَّةُ، یِأْبَی اللَّهُ ذلِکَ لَنا وَ رَسولُهُ وَ الْمُؤْمِنونَ وَ حُجورٌ طابَتْ وَ طَهُرَتْ «۱». پسر زیاد، این ناکس پسر ناکس، از من خواسته است که یکی از ایندو را برگزینم: یا تن به ذلت بدهم و یا شمشیر، وَ هَیْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ ما کجا و تن به ذلت دادن کجا! خدا راضی نمی‌شود تن به ذلت بدهیم. می‌خواست بفرماید نه اینکه احساسات شخصی من است؛ مکتب من به من اجازه نمی‌دهد، خدای من به من اجازه نمی‌دهد، پیغمبر من به من اجازه نمی‌دهد، تربیت من به من اجازه نمی‌دهد، من در دامن علی علیه السلام و در دامن زهرا (سلام اللَّه علیها) بزرگ شده‌ام، از پستان زهرا شیر خورده‌ام. آن پستانی که به من شیر داده به من اجازه نمی‌دهد، یعنی گویی مادرم اینجا حاضر است و به من می‌گوید: حسین! تو از پستان من شیر خورده‌ای؛ آن که از پستان من شیر خورده تن به ذلت نمی‌دهد. امام حسین نفرمود ما می‌رویم تن به ذلت ابن زیاد می‌دهیم، بگذار هرکاری می‌خواهد بکند، مگر غیر از این است که به ما اهانت و توهین می‌کند و فحش می‌دهد؟ هرچه او بیشتر از این کارها بکند، بیشتر جهاد با نفس کرده‌ایم! ابداً چنین چیزی نیست: لا وَ اللَّهِ لا اعْطیکُمْ بِیَدی اعْطاءَ الذَّلیلِ وَ لا افِرُّ فِرارَ الْعَبیدِ «۲» من هرگز دست ذلت به شما نمی‌دهم و مانند بندگان فرار نمی‌کنم. یا به نقل دیگری: وَ لا اقِرُّ اقْرارَ الْعَبیدِ مانند بندگان اقرار و اعتراف نمی‌کنم و تن به ذلت نمی‌دهم. از این نوع تعبیرات در قرآن و حدیث و در کلمات ائمه اطهار (علهیم السلام) مخصوصاً در کلمات امام حسین علیه السلام خیلی زیاد است.

پاورقی : (۱) لهوف، ص ۸۵؛ نفس المهموم، ص ۱۴۹ (۲) ارشاد مفید، ص ۲۳۵



منبع : فصل نهم از کتاب انسان کامل
شماره صفحه در کتاب منبع : ۲۰۷-۲۰۹
تاریخ ایراد سخنرانی : رمضان ۱۳۵۳ مسجد جاوید(تهران)

لینک ثابت نسخه چاپی دانلود صوت کتاب منبع [محل این فیش]

پخش کننده صوت


مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۲۴۳

توصیه‌ای به جوانان

من مطلبی را در مسجد جاوید گفتم که برای توضیح باز در اینجا تکرار می‌کنم. در یکی از آن جلسات درباره این جمله‌ای که اخیراً به نام امام حسین علیه السلام معروف شده که: انَّ الْحَیاةَ عَقیدَةٌ وَ جِهادٌ عرض کردم که در هیچ مدرکی از مدارک اسلامی چنین جمله‌ای از امام حسین علیه السلام نقل نشده است، بنابراین سند ندارد. این جمله

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۲۴۴

معنایش هم درست نیست و با منطق امام حسین جور در نمی‌آید. منطق اسلام این نیست که زندگی این است که انسان یک عقیده‌ای داشته باشد و در راه عقیده‌اش جهاد کند. در اسلام صحبت عقیده نیست، صحبت «حق» است. زندگی این است که انسان حق را پیدا کند و در راه حق جهاد کند. این مسئله که در راه عقیده باید جهاد کرد، یک فکر فرنگی است که بعدها در میان مسلمین به صورت این شعر آمده است:
قِفْ دونَ رَأْیِکَ فِی الْحَیاةِ مُجاهِداً
انَّ الْحَیاةَ عَقیدَةٌ وَ جِهادٌ
من می‌خواهم این مطلب را عرض کنم- چون دیدم چند نفر از جوانان دلشان می‌خواهد که این جمله از امام حسین باشد و خوششان نیامده است که من گفتم این جمله از امام حسین نیست- که ما برای نسل جوان این احترام را نسبت به نسل گذشته قائل هستیم که آنان را حقیقت جو می‌دانیم، نه متعصب در عقیده‌ای که- ولو بدون دلیل- پیدا کرده است. اولًا اگر بنا شود نسل جوان این‌طور باشد که اگر یک چیزی در کلّه‌اش رفت، نشود آن را بیرون آورد و اگر بدون هیچ دلیل و منطقی چیزی را گفت، نشود با او درباره عقیده‌اش حرف زد، این نسل هم مانند نسل کهن می‌شود؛ منتها شما از این جمله خوشت آمده و او از جمله دیگری خوشش آمده؛ او بی دلیل به عقیده خودش چسبیده، شما هم بی‌دلیل به عقیده خودت چسبیده‌ای. ثانیاً شما عجالتاً از زبان دوست خودتان می‌شنوید که این جمله نه منطقاً با اسلام تطبیق می‌کند و نه در هیچ کتابی مدرک و سندی دارد. حال فرض کنیم یک آدمی از مخالفان و دشمنان شما، یک آدم غیر مسلمان که انسان واردی باشد، به شما که دائماً می‌گویید جمله انَّ الْحَیاةَ عَقیدَةٌ وَ جِهادٌ را امام حسین گفته است، بگوید: هرچه که امام حسین گفته است، لابد مدرک و سندی در کتابی دارد؛ امام حسین در کجا این سخن را گفته است؟ شما که پیدا نمی‌کنید. بعد می‌آیید سراغ من، می‌گویید: این جمله انَّ الْحَیاةَ عَقیدَةٌ وَ جِهادٌ در کجاست؟ زود به من نشان بده، می‌خواهم مدرکش را به یک آدم مخالفی که با او مباحثه کرده‌ام نشان دهم. آن وقت من به شما می‌گویم: این جمله در هیچ کتابی وجود ندارد. به من خواهید گفت: پس چرا تا به حال به من نگفتید؟ شما که همیشه می‌دیدی ما این حرفها را می‌زنیم، چرا یک بار به ما نگفتی این جمله از کلمات امام حسین نیست که ما این اشتباه را نکنیم؟ همان وقت، مثل شمایی به مثل منی حمله خواهید کرد که شما چرا اینقدر سکوت کردید، نگفتید و نگفتید تا وقتی که ما در مقابل دشمن گرفتار شدیم و محکومش

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۲۴۵

شدیم؟ حالا داری به ما می‌گویی که چنین جمله‌ای نیست؟!. ثالثاً اگر شما از جنبه حماسی شیفته این جمله هستید، امام حسین علیه السلام جمله‌هایی صد درجه بالاتر از این جمله دارد. آیا انَّ الْحَیاةَ عَقیدَةٌ وَ جِهادٌ بالاتر است یا همین جمله‌ای که خواندم: مَوْتٌ فی عِزٍّ خَیْرٌ مِنْ حیاةٍ فی ذُلٍّ؛ کدام یک بهتر است؟ آیا این جمله بهتر است یا جمله روز عاشورای امام حسین علیه السلام که فرمود:
الْمَوْتُ اوْلی مِنْ رُکوبِ الْعارِ
وَ الْعارُ اوْلی مِنْ دُخولِ النّارِ «۱»
آیا این جمله بالاتر است یا همان جمله دیگر روز عاشورای امام حسین علیه السلام که فرمود: الا وَ انَّ الدَّعِیَّ ابْنَ الدَّعِیِّ قَدْ رَکَزَ بَیْنَ اثْنَتَیْنِ بَیْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَیْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ، یَأْبَی اللَّهُ ذلِکَ لَنا وَ رَسولُهُ وَ الْمُؤْمِنونَ وَ حُجورٌ طابَتْ وَ طَهُرَتْ.. آیا آن جمله بالاتر است یا جمله‌ای که در خطبه‌اش فرمود: مَنْ کانَ باذِلًا فینا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلی لِقاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْیَرْحَلْ مَعَنا فَانّی راحِلٌ مُصْبِحاً انْ شاءَ اللَّهُ تَعالی «۲» و دهها جمله دیگر؟. ما که در فقر شعار نیستیم. اگر ما مردمی بودیم که در فقر این‌جور شعارها بودیم، یعنی شعارهای زنده حماسی نداشتیم، اگر می‌گفتند جمله‌ای از امام حسین است می‌گفتیم حال که ما از خودمان چیزی نداریم، یک جمله دیگر را- العیاذباللَّه- به نام امام حسین می‌گوییم. ما هیچ دچار فقر شعار نیستیم. آنقدر از خود امام حسین، از پدر امام حسین، از برادر امام حسین، از مادر امام حسین، از فرزندان امام حسین شعارهای زنده داریم که دنیا باید بیاید از ما قرض کند. ما چرا برویم شعار مردم، آنهم شعار نادرست مردم را قرض کنیم؟! شایسته نیست نسل جوان تعصب بورزد. باز هم می‌گویم: اگر واقعاً کسی این جمله را پیدا کرد «۳»، من قول می‌دهم که

پاورقی : (۱) نفس المهموم، ص ۱۲۸ و بحار الانوار، ج ۷۸/ ص ۲۱۹ (۲) لهوف، ص ۵۳ و کشف الغمّه، ص ۱۸۴ (۳) من به احتمال نود و نه درصد می‌دانم که پیدا نمی‌شود. اینکه صددرصد نمی‌گویم برای این است که ادعا نکرده باشم.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۲۴۶

بالای همین منبر بیایم و بگویم که من اشتباه کردم. ولی ما باید مستند حرف بزنیم، نه همین‌طور غیر مستند یک چیزی را بگوییم.


منبع : فصل نهم از کتاب انسان کامل
شماره صفحه در کتاب منبع : ۲۰۹-۲۱۲
تاریخ ایراد سخنرانی : رمضان ۱۳۵۳ مسجد جاوید(تهران)

لینک ثابت نسخه چاپی دانلود صوت کتاب منبع [محل این فیش]

پخش کننده صوت


مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۲۷۶و۲۷۷

جمله‌ای از امام حسین علیه السلام برای شما نقل می‌کنم: الْقُدْرَةُ تُذْهِبُ الْحَفیظَةَ «۲». جمله خیلی عجیبی است و بر ملاحظات روانی بسیار دقیقی بنا شده است. می‌فرماید: قدرت کینه را از بین می‌برد؛ یعنی وقتی انسان در خودش احساس قدرت کند، نسبت به دیگران کینه ندارد. در نقطه مقابل، آدمِ ضعیف است که همیشه کینه دیگران را در دل دارد؛ آدم ضعیف است که همیشه نسبت به دیگران حسادت می‌ورزد.

پاورقی : (۲) بلاغة الحسین، ص ۸۹



منبع : فصل یازدهم از کتاب انسان کامل
شماره صفحه در کتاب منبع : ۲۵۱
تاریخ ایراد سخنرانی : رمضان ۱۳۵۳ مسجد جاوید(تهران)

لینک ثابت نسخه چاپی دانلود صوت کتاب منبع [محل این فیش]

پخش کننده صوت


مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۵۳۱

نماز اباعبداللَّه در صحرای کربلا

می‌دانید که در روز عاشورا کشتارها اغلب بعدازظهر صورت گرفت، یعنی تا ظهر عاشورا غالب صحابه اباعبداللَّه و تمام بنی هاشم و خود اباعبداللَّه که بعد از همه شهید شدند، زنده بودند. فقط در حدود سی نفر از اصحاب اباعبداللَّه در یک جریان تیراندازی که به وسیله دشمن انجام شد، قبل از ظهر به خاک افتادند و شهید شدند و الّا باقی افراد تا ظهر عاشورا در قید حیات بودند. مردی از اصحاب اباعبداللَّه یک وقت متوجه شد که الآن اول ظهر است. آمد عرض کرد: یا اباعبداللَّه! وقت نماز است و ما دلمان می‌خواهد برای آخرین بار نماز جماعتی با شما بخوانیم. اباعبداللَّه نگاهی کرد، تصدیق کرد که وقت نماز است. می‌گویند این جمله را فرمود: ذَکَرْتَ الصَّلوةَ (یا ذَکَّرْتَ الصَّلوةَ. اگر ذَکَرْتَ باشد یعنی نماز به یادت افتاد، اگر ذَکَّرْتَ باشد یعنی نماز را به یاد ما آوردی) جَعَلَکَ اللَّهُ مِنَ الْمُصَلّین نماز را یاد کردی، خدا تو را از نمازگزاران قرار بدهد. (مردی که سر بر کف دست گذاشته است، یک چنین مجاهدی را امام دعا می‌کند که خدا تو را از نمازگزاران قرار بدهد. ببینید نمازگزار واقعی چه مقامی دارد!) فرمود: بله نماز می‌خوانیم. همان جا در میدان جنگ نماز خواندند، نمازی که در اصطلاح فقه اسلامی «نماز خوف» نامیده می‌شود. نماز خوف مثل نماز مسافر دو رکعت است نه چهار رکعت، یعنی انسان اگر در وطن هم باشد باز باید دو رکعت بخواند برای اینکه مجال نیست. و در آنجا باید مخفّف خواند. چون اگر همه به نماز بایستند وضع دفاعی‌شان بهم می‌خورد، سربازان موظف هستند در حال نماز، نیمی در مقابل دشمن بایستند و نیمی به امام جماعت اقتدا کنند. امام جماعت یک رکعت را که خواند صبر می‌کند تا آنها رکعت دیگرشان را بخوانند. بعد آنها می‌روند پست را از

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۵۳۲

رفقای خودشان می‌گیرند درحالی که امام همین‌طور منتظر نشسته یا ایستاده است. سربازان دیگر می‌آیند و نماز خودشان را با رکعت دوم امام می‌خوانند. اباعبداللَّه چنین نماز خوفی خواند ولی وضع ابا عبداللَّه یک وضع خاصی بود زیرا چندان از دشمن دور نبودند. لهذا آن عده‌ای که می‌خواستند دفاع کنند نزدیک ابا عبداللَّه ایستاده بودند و دشمن بی‌حیای بی‌شرم حتی در این لحظه هم آنها را راحت نگذاشت. در حالی که اباعبداللَّه مشغول نماز بود، دشمن شروع به تیراندازی کرد، دو نوع تیراندازی؛ هم تیر زبان که یکی فریاد کرد: حسین! نماز نخوان، نماز تو فایده‌ای ندارد، تو بر پیشوای زمان خودت یزید یاغی هستی، لذا نماز تو قبول نیست! و هم تیرهایی که از کمانهای معمولی‌شان پرتاب می‌کردند. یکی دو نفر از صحابه ابا عبداللَّه که خودشان را برای ایشان سپر قرار داده بودند، روی خاک افتادند. یکی از آنها سعیدبن عبداللَّه حنفی به حالی افتاد که وقتی نماز ابا عبداللَّه تمام شد، دیگر نزدیک جان دادنش بود. آقا خودشان را به بالین او رساندند. وقتی به بالین او رسیدند، او جمله عجیبی گفت. عرض کرد: «یا اباعَبْدِاللَّه! اوَفَیْتُ؟» آیا من حق وفا را بجا آوردم؟ مثل اینکه هنوز هم فکر می‌کرد که حق حسین آنقدر بزرگ و بالاست که این مقدار فداکاری هم شاید کافی نباشد. این بود نماز اباعبداللَّه در صحرای کربلا. اباعبداللَّه در این نماز تکبیر گفت، ذکر گفت، سُبْحانَ اللَّه گفت، بَحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ اقومُ وَ اقْعُدُ گفت، رکوع و سجود کرد. دو سه ساعت بعد از این نماز برای حسین علیه السلام نماز دیگری پیش آمد، رکوع دیگری پیش آمد، سجود دیگری پیش آمد، به شکل دیگری ذکر گفت. اما رکوع اباعبداللَّه آن وقتی بود که تیری به سینه مقدسش وارد شد و اباعبداللَّه مجبور شد تیر را از پشت سر بیرون بیاورد. آیا می‌دانید سجود اباعبداللَّه به چه شکلی بود؟ سجود بر پیشانی نشد، چون اباعبداللَّه قهراً از روی اسب بر زمین افتاد؛ طرف راست صورتش را روی خاکهای گرم کربلا گذاشت. ذکر اباعبداللَّه این بود: بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلی مِلَّةِ رَسولِ اللَّه.


منبع : فصل دوم (4) از کتاب آزادی معنوی
شماره صفحه در کتاب منبع : ۱۰۷-۱۰۸
تاریخ ایراد سخنرانی : آبان ۱۳۴۹ (رمضان ۱۳۹۰)

لینک ثابت نسخه چاپی دانلود صوت کتاب منبع [محل این فیش]

پخش کننده صوت


مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۵۵۱

در عصر تاسوعا لشکر عمر سعد طبق دستور عبیداللَّه زیاد حمله کردند. همین شبانه می‌خواهند با حسین علیه السلام بجنگند. حسین به وسیله برادرش ابوالفضل العبّاس از اینها می‌خواهد که یک شب را مهلت بدهند. می‌گوید: برادر جان! به اینها بگو همین امشب را به ما مهلت بدهند، من فردا می‌جنگم. من اهل تسلیم نیستم، می‌جنگم اما یک امشب را به ما مهلت بدهند (وقت غروب بود). بعد برای اینکه گمان نکنند که حسین می‌خواهد دفع الوقت کند، این جمله را گفت: برادر! خدا خودش می‌داند که من مناجات با او را دوست دارم. من می‌خواهم امشب را به عنوان شب آخر عمرم با خدای خودم مناجات کنم و شب توبه و استغفار خودم قرار بدهم. آن شب عاشورا اگر بدانید چه شبی بود! معراج بود، یک دنیا شادی و بهجت و مسرّت حکمفرما بود. در آن شب خودشان را پاکیزه می‌کردند، حتی موهای بدنشان را می‌ستردند. خیمه‌ای بود به نام خیمه تنظیف. کسی داخل خیمه بود، دو نفر دیگر بیرون خیمه ایستاده و نوبت گرفته بودند. یکی از آنها- که ظاهراً بُرَیْر است- با دیگری شوخی و مزاح می‌کرد. آن دیگری به او گفت: امشب شب مزاح نیست. گفت: اساساً من اهل مزاح نیستم ولی امشب شب مزاح است! وقتی که دیگران آمدند این توّابین و مستغفرین را دیدند، می‌دانید درباره‌شان چه گفتند؟ پس از آنکه از کنار خیمه‌های حسین گذشتند، گفتند (دشمن این حرف را می‌گوید): «لَهُمْ دَوِیٌّ کَدَوِیِّ النَّحْلِ مابَیْنَ راکِعٍ وَ ساجِدٍ» «۱» مثل اینکه انسان از کنار کندوی زنبور عسل گذشته باشد. صدای زمزمه زنبورها چگونه بلند است؟ صدای زمزمه حسین و اصحابش به ذکر و دعا و نماز و استغفار این گونه بلند بود.

پاورقی : (۱) دمع السجوم، ص ۱۱۸.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۵۵۲

حسین علیه السلام می‌گوید: من امشب را می‌خواهم شب توبه و استغفار خودم قرار بدهم (می‌خواهد شب معراج خودش قرار بدهد)، آن وقت آیا ما نیازی به توبه نداریم؟! آنها نیاز دارند و ما نیازی نداریم؟! بله، آن شب را حسین بن علی با این وضع بسر برد، با این حال عبادت بسر برد، به کارهای خود و اهل بیتش رسیدگی کرد و در آن شب بود که آن خطابه غرّا را برای اصحاب خودش قرائت کرد.


منبع : فصل سوم (1) از کتاب آزادی معنوی
شماره صفحه در کتاب منبع : ۱۲۷-۱۲۸
تاریخ ایراد سخنرانی : ۴ آذر ۱۳۴۹ (۲۵ رمضان ۱۳۹۰)

لینک ثابت نسخه چاپی دانلود صوت کتاب منبع [محل این فیش]

پخش کننده صوت


مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۵۵۲

تائب صحرای کربلا

از یک تائب در صحرای کربلا برایتان نام ببرم و عرض آخر من باشد: یک توبه مقبول، یک توبه بسیاربسیار جدی در کربلا توبه حُرّ بن یزید ریاحی است. حر، مرد شجاع و نیرومندی است. اولین بار که عبیداللَّه زیاد می‌خواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی بفرستد، او را انتخاب می‌کند. او به اهل بیت پیغمبر ظلم و ستم کرده است. گفتم وقتی که جنایت بزرگ شد، وجدان انسان (اگر وجدان نیمه زنده‌ای هم باشد) عکس العمل نشان می‌دهد. حالا ببینید عکس العمل نشان دادن مقامات عالی روح در مقابل مقامات دانی چگونه است؟ راوی می‌گوید حر بن یزید را در لشکر عمر سعد دیدم در حالی که مثل بید می‌لرزید. تعجب کردم. رفتم جلو، گفتم: حر! من تو را مرد بسیار شجاعی می‌دانستم و اگر از من می‌پرسیدند اشجع مردم کوفه کیست، من از تو نمی‌گذشتم. تو چطور ترسیده‌ای؟ لرزه به اندامت افتاده است. گفت: اشتباه می‌کنی، من از جنگ نمی‌ترسم. از چه می‌ترسی؟ من خودم را در سر دوراهی بهشت و جهنم می‌بینم، خودم را میان بهشت و جهنم مخیّر می‌بینم، نمی‌دانم چه کنم، این راه را بگیرم یا آن راه را؟ اما عاقبت، راه بهشت را گرفت. آرام آرام اسب خودش را کنار زد به طوری که کسی نفهمید که چه مقصود و هدفی دارد. همینکه رسید به نقطه‌ای که دیگر نمی‌توانستند جلویش را بگیرند، یکمرتبه به اسب خودش شلّاق زد، آمد به طرف خیمه حسین بن علی. نوشته‌اند سپر خودش را وارونه کرد به علامت اینکه من برای جنگ نیامده‌ام، برای امان آمده‌ام. خودش را می‌رساند به آقا اباعبداللَّه، سلام عرض می‌کند. اولین جمله‌اش این است: «هَلْ تَری‏ لی مِنْ تَوْبَةٍ؟» «۱» آیا توبه این سگ عاصی قبول است؟ فرمود: بله، البته

پاورقی : (۱) لهوف، ص ۴۳.

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۵۵۳

قبول است. کرم حسینی را ببینید! نفرمود آقا این چه توبه‌ای است؟! حالا که ما را به این بدبختی نشانده‌ای، آمده‌ای توبه می‌کنی؟ ولی حسین این‌جور فکر نمی‌کند. حسین همواره دنبال هدایت مردم است. اگر بعد از آنکه تمام جوانانش هم کشته شدند، لشکریان عمر سعد توبه می‌کردند، می‌گفت توبه همه‌تان را قبول می‌کنم؛ به دلیل اینکه یزیدبن معاویه بعد از حادثه کربلا به علی بن الحسین علیه السلام می‌گوید: آیا اگر من توبه کنم قبول می‌شود؟ فرمود: بله، اگر تو واقعاً توبه کنی قبول می‌شود، ولی او توبه نکرد. حر به حسین علیه السلام گفت: آقا! اجازه بده من بروم به میدان، جان خودم را فدای شما کنم. فرمود: تو مهمان ما هستی، از اسب بیا پایین، چند لحظه‌ای اینجا باش. عرض کرد: آقا! اگر اجازه بدهید من بروم بهتر است. این مرد خجالت می‌کشید، شرم داشت، چرا؟ چون با خودش زمزمه می‌کرد که خدایا من همان گنهکاری هستم که برای اولین بار دل اولیای تو را لرزاندم، بچه‌های پیغمبر تو را مرعوب کردم. چرا این مرد حاضر نشد در کنار حسین بن علی بنشیند؟ چون اندیشید که درحالی که من اینجا نشسته‌ام، نکند یکی از بچه‌های حسین بیاید و چشمش به من بیفتد و من غرق در شرمندگی و خجالت بشوم.


منبع : فصل سوم (1) از کتاب آزادی معنوی
شماره صفحه در کتاب منبع : ۱۲۸-۱۲۹
تاریخ ایراد سخنرانی : ۴ آذر ۱۳۴۹ (۲۵ رمضان ۱۳۹۰)

لینک ثابت نسخه چاپی دانلود صوت کتاب منبع [محل این فیش]

پخش کننده صوت


مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۵۷۴

توبه زهیربن القین

دیشب داستان توبه حرّ بن یزید ریاحی را برای شما عرض کردم. مرد دیگری است از اصحاب حسین بن علی به نام «زُهَیْر بن القَیْن». او هم از آن توابین است ولی به شکل دیگری. عثمانی بود یعنی از شیعیان عثمان بود؛ از کسانی بود که معتقد بود عثمانْ مظلوم کشته شده است و فکر می‌کرد که- العیاذباللَّه- علی علیه السلام در این فتنه‌ها دخالتی داشته است. با حضرت علی خوب نبود. او از مکه به عراق برمی‌گشت. اباعبداللَّه هم که می‌آمدند. تردید داشت که با ایشان روبرو بشود یا نه. چون در عین حال مردی بود که در عمق دلش مؤمن بود و می‌دانست که حسین فرزند پیغمبر است و چه حقی بر این امت دارد. می‌ترسید روبرو بشود و بعد امام از او تقاضایی کند و او هم آن را برنیاورد و این کار بدی است. در یکی از منازل بین راه اجباراً با امام در یک جا فرود آمد، یعنی بر سر یک آب یا بر سر یک چاه فرود آمدند. امام شخصی را دنبال زهیر فرستاد که بگویید بیاید. وقتی که رفتند دنبال زهیر که رئیس قبیله بود، اتفاقاً او با کسان و اعوان و اهل قبیله‌اش در خیمه‌ای مشغول ناهار خوردن بود. تا فرستاده اباعبداللَّه آمد و گفت: «یا زُهَیْرُ! اجِبِ الْحُسَیْن» یا «اجِبْ اباعَبْدِاللَّه الْحُسَین» زهیر رنگ از صورتش پرید و با خود گفت: آنچه که من نمی‌خواستم شد. نوشته‌اند دستش در سفره همان‌طور که بود ماند، هم خودش و هم کسانش، چون همه ناراحت شدند. نه می‌توانست بگوید می‌آیم و نه می‌توانست بگوید نمی‌آیم. نوشته‌اند: «کَا نَّهُ عَلی‏ رُؤوسِهِمُ الطَّیْرُ». زن صالحه مؤمنه‌ای داشت. متوجه قضیه شد که زهیر در جواب نماینده اباعبداللَّه سکوت کرده. آمد جلو و با یک ملامت عجیبی فریاد زد: زهیر! خجالت نمی‌کشی؟! پسر پیغمبر، فرزند زهرا تو را خواسته است. تو باید افتخار کنی که بروی، آیا تردید داری؟ بلند شو! زهیر بلند شد و رفت ولی با کراهت. من نمی‌دانم- یعنی در تاریخ نوشته نشده است و شاید هیچ کس نداند- که در آن مدتی که اباعبداللَّه با زهیر ملاقات کرد، میان آنها چه گذشت، چه گفت و چه شنید. ولی آنچه مسلّم است این است که چهره زهیر بعد از

مجموعه‌آثاراستادشهیدمطهری، ج۲۳، ص: ۵۷۵

برگشتن غیر از چهره زهیر در وقت رفتن بود. وقتی می‌رفت، چهره‌ای گرفته و دژم داشت ولی وقتی که بیرون آمد چهره‌اش خندان و خوشحال و شاد بود. چه انقلابی حسین در وجود او ایجاد کرد، من نمی‌دانم. چه چیز را به یادش آورد، من نمی‌دانم. ولی همین قدر می‌دانم که انقلاب مقدس در وجود زهیر صورت گرفت. آمد، معطل نشد، دیدند دارد وصیت می‌کند: اموالم، ثروتم را چنین کنید، بچه هایم را چنان. راجع به زنش وصیت کرد که او را ببرید به خانه پدرش برسانید؛ یک وصیت تمام. خودش را مجهز و آماده کرد و گفت: من رفتم. همه فهمیدند که دیگر کار زهیر تمام است. می‌گویند وقتی که خواست برود، زن او آمد، دامنش را گرفت و گفت: زهیر! تو رفتی و به یک مقام رفیعی نایل شدی؛ جدّ حسین از تو شفاعت خواهد کرد. من امروز دامن تو را می‌گیرم که در قیامت جدّ حسین، مادر حسین از من شفاعت کند. بعد دیگر زهیر از اصحاب صف مقدّم کربلا شد. وضع عجیبی بود. زن زهیر نگران است که قضیه به کجا می‌انجامد. تا به او خبر رسید که حسین و اصحابش همه شهید شدند و زهیر هم شهید شد. پیش خودش فکر کرد که لابد دیگران همه کفن دارند ولی زهیر کفن ندارد و کسی را هم ندارد. کفنی را به وسیله یک غلام فرستاد، گفت: برو بدن زهیر را کفن کن. ولی وقتی که آن غلام آمد، وضعی را دید که شرم و حیا کرد که بدن زهیر را کفن کند چون دید بدن آقای زهیر هم کفن ندارد.


منبع : فصل سوم (2) از کتاب آزادی معنوی
شماره صفحه در کتاب منبع : ۱۵۰-۱۵۱
تاریخ ایراد سخنرانی : ۵ آذر ۱۳۴۹ (۲۶ رمضان ۱۳۹۰)

لطفاً نظر خود را بنويسيد:
چاپ تمام فیش‌ها print راهنما Home